آموزش فروش

رسیدن به پیری خودش یکی از موفقیت‌های زندگی است

فرستادن به ایمیل

وقتی آن پیرمرد با ضرب تمبکْ «عمو سبزی فروش» می‌خواند، خیلی‌ها در عین شادمانی، چشم‌هایشان مرطوب شده بود. آن پیرمرد، که سالیان درازی از عمرش سپری شده بود و تصور می‌کرد فرزند یک‌سالۀ یکی از مهمانان پسرِ خود اوست، یکی از ساکنان «سرای سالمندان شکیبا» در مهرشهر کرج است. جایی خوش آب و هوا با مدیر و کارکنانی مهربان که قصد کرده بودند در عصرگاه جمعه ۲۳ خرداد ۹۳ و به مناسبت میلاد امام زمان، ساعاتی خوش را برای این سالمندانِ دور از دوست و آشناها به ارمغان بیاورند. و سعادتی بود که ما نیز همراه محمود معظمی و جمعی از دوستان نوابغ فروش، در این جمع باشیم. گزارشی کوتاه همراه با عکس‌هایی از این جشن شادمانه را در ادامه می‌توانید بخوانید و ببینید.

خانم «لیدا وفایی» و همرشان آقای دکتر «افتخاری»، مدیران سرای سالمندان شکیبا هستند. خانم وفایی که خودشان دانشجوی دورۀ نهم نوابغ فروش هستند، جمعی از دوستان این دوره و محمود معظمی را دعوت کرده بودند تا با حضور در این جشن، لحظاتی خوش را برای ساکنان این خانه بسازند. آقای «امیر شفیعی» ترانه‌های زیبایی را خواندند و خانم «مریم فرهمند» به‌زیبایی مراسم را اجرا کردند. مسابقه هم بود. دو نفر از سالمندان، در مسابقۀ ماست‌خوری شرکت کردند تا نشان بدهند در هر شرایطی می‌شود شاد بود و لذت برد. و در تمام طول جشن، کارکنان سرای سالمندان با عشق و مهربانی آماده بودند تا کوچک‌ترین خواستۀ هر کدام از سالمندان را برآورند.

خانم وفایی و همسرشان به همراه کارکنانی مهربان، سرای سالمندان شکیبا را با عشق اداره می‌کنند

آدم‌ها پیر که می‌شوند، خیلی از خواسته‌هایشان مثل بچه‌ها می‌شود. توقع‌هایشان بالا می‌رود و زودرنج می‌شوند. تنهایی و بیماری‌های جسمانی را هم به اینها اضافه کنید تا دریابید سر و کار داشتن با جمعی سالمند چقدر می‌تواند دشوار باشد. خانم وفایی اما با شوق می‌گفتند که انتخاب چنین حرفه‌ای چقدر برکت به زندگی‌شان آورده و این‌که همۀ کارکنان این سرا با چه عشقی کارها را انجام می‌دهند. برخی از سالمندان، شرایطی چنان سخت داشتند که نمی‌توانستند از تخت بلند شوند. اما در چشم‌های هر کدام، شوق را می‌شد دید. حالا جنس این شوق چیست، آدم باید به این سن برسد تا درک کند. شاید شوق از رسیدن به پیری. به قول محمود معظمی، این آیندۀ خود ماست و از کجا معلوم که به این سن و سال برسیم. یا به قول قدیمی‌ها که دعا می‌کردند: «الهی پیر شی!» و ما که کودک بودیم معنای این دعا را نمی‌فهمیدیم...

محمود معظمی هم در این جمع دقایقی صحبت کرد. مثل همیشه، صحبت‌هایش سرشار از نکته‌های آموزنده و شوخ‌طبعی‌های بجا بود. و بعد، به هر یک از سالمندانی که در جشن بودند و آنها که روی تخت‌ها بودند، شاخه گلی سرخ داد. (ویدیوی این بخش را اینجا می‌توانید ببینید.)

عصرگاه جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳، برای همه کسانی که در جمع شادِ ساکنان، کارکنان و مهمانانِ «سرای سالمندان شکیبا» حضور داشتند، عصر و شبی متفاوت و به یاد ماندنی بود.

عکس‌های بیشتری از این جشن:

...و حتی در پیری هم می‌توان آفرینش‌گر و خلاق بود:


» شما از خواندن این گزارش و دیدن عکس‌ها چه حسی پیدا کردید؟ لطفا دیدگاه‌ها و حس‌های ارزشمند و زیبای خود را اینجا بنویسید. سپاسگزاریم!

در همین زمینه:

 

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دیدگاه های شما  

 
0 #15 مریم 02 مرداد 1393 ساعت 07:49
اولین حسی که در من ایجاد شد این بود که فکر کردم چقدر خوبه توی سرای سالمندان کار کنم - و دومین حسم این بود که وقتی من پیر شدم چه شکلی میشم؟... با توجه به این که من ازدواج نکردم شاید هیچ چاره ای جز رفتن به سرای سالمندان نخواهم داشت! نمی دونم.... حس عجیبیه.... من همیشه از پیری می ترسیدم و می ترسم اما با خوندن و دیدن عکس های این مطلب با خودم فکر کردم که اگه یه روزی من هم پیر شدم به خودم خواهم گفت که دیدی سخت نبود؟ پیری هم یک دوره از زندگیه
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #14 داود 05 تیر 1393 ساعت 02:01
ممنون وسپاس فراوان از خانم وفایی و استاد بزرگوار محمود معظمی و تشکر از بابت
دیدگاه دوستان
چندین سال پیش بود مادر بزرگی داشتم که مدتی قبل هشتمین سالگرد او بود .از آنجایی که بیماری آلزایمر کارها وحرکات ابتدائی را از او گرفته بود او را به آسایشگاه بردیم چون شرایط نگهداری از او در خانه به تنهایی میسر نبود .روزهای اول که به دیدار او میرفتم بسیار افسرده ونگران می شدم ، اینکه هم تختی های او را می دیدم همه مریض ، همه رو به قبله ، هر ماه یک یا دو تن از این عزیزان به دیار حق می شتافت.واقعا وضعی بد ونگران کننده بود .البته آنجا از هر نظر برایشان امکانات فراهم بود.
آیا آخر این همه زندگی این همه دوندگی این است ؟؟.پس از مدتی کمی افسردگی و ناراحتی گرفتم .چون همراه پدرم همیشه به آنجا می رفتم پس از سه ماه دیگه برای مدتی به آنجا نرفتم .تا اینکه خوب که فکر کردم به نتیجه حیرت آوری رسیدم .با خود گفتم آقا این آخر زندگی نیست این بخشی از زندگی است که بسیاری از انسانها آن را تجربه خواهند کرد .این خود زندگی است .اینجا جایی است که از آن می توانی به تمام زندگی (کودکی ، نوجوانی ،جوانی ، میانسالی ، پیری ومرگ) به خوبی نگریسته با تمام جزئیات گردش زندگی را به چه روشنی ببینی ولذت ببری ببینی آدم تو زندگیش هر کاری بکنه بهش بر می گرده ، اونجا دیدم پدر ومادرایی که با بچه هاشون خیلی بد رفتار کرده بودن وبچه هاشون اصلا عین اونا نبودن وبالعکس.بعد از دیدن این چیزا بود .که دیدم اینجا بهترین مدرسه زندگی است .حالا بسیار مشتاق و هفته ای 5 بار به آنجا میرفتم تا زندگی کردن را بیا موزم .شاید باور نکنید چقدر بعد از برگشتن از آنجا امید ،انرژی ،عشق وهمچنین اهداف مشخص داشتم .سه سال این چنین می آموختم .امیدوارم شما خواننده گرامی را از خواندن این مطلب خسته نکرده باشم .
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #13 داوود دیانتی 30 خرداد 1393 ساعت 11:58
درود، کاش من نیز اونجا بودم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #12 بهروز 29 خرداد 1393 ساعت 09:01
سلام اقدام خذاپسندانه و انسانی شما قابل ستایش است .ای کاش این موهبت دیدار سالمندان در کنار آقای معظمی و یاران خوش نیتشان نصیب من هم میشد به امید فرصتی دیگر. شاد باشید.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #11 moezzi 26 خرداد 1393 ساعت 18:33
سلام
در اولين سميناري كه شركت كردم به ذهنم رسيد يك همايش براي سالمندان بگذاريد.پيشنهاد مكتوب و شفاهي هم دادم. البته نه فقط با حضور سالمندان بلكه بحث اين باشد چطور از دوران سالمندي خود لذت ببريم و مثل سمينار تربيت كودك براي خانواده، اين بار خانواده و جوان‌ترها بيامزند چطور با سالمندان زندگيشان رفتار كنند؟
اميدورام اين فرصت براي شما و بعد براي ما به انجام برسه.
شاد و تندرست باشيد
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #10 اسماعیل 25 خرداد 1393 ساعت 18:53
سلام عزیزان
اینهامظاهرواقعی عشق به انسانها وشادبودنه.
به امید دیدارشما
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #9 نسیم 25 خرداد 1393 ساعت 15:22
سلام .واقعا دستمریزاد میگم به کسی که این ایده رو عنوان کرد.واقعا شتریه که در هر خونه ای میشینه ولی اغلب غافلیم. 8) :cry:
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #8 محسن گلبند 25 خرداد 1393 ساعت 14:23
با سلام و درود فراوان خدمت سرکار خانم وفایی مهربان و دوست داشتنی

بهترین ها را برای شما و خانواده محترم شما آرزومندم .

خیلی خیلی دوست داشتم در جمع شما عزیزان باشم اما این سعادت حاصل نشد .

با دیدن این عکس ها واقعا انرژی گرفتم .

به امید دیدار
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #7 پریسا 25 خرداد 1393 ساعت 13:27
سلام
درود به خانم وفائی عزیز و همسر گرامیشون
خدا قوت
این توفیق نصیب هرکسی نمیشه امید که به بهترین حال خدمت قشنگتون رو به انجام برسونید
اشک صورتمو پوشوند و غصه تمام وجودمو گرفت، نه برای پیر شدن بلکه برای فرزندان این برکتها
البته شاید فرزندان این عزیزان فکر میکنن پیری ندارن
از جناب قزوینی هم برای قراردادن این موضوع در سایت سپاسگذارم و قطعا از آقای معظمی
شاد باشید و پیروز
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+6 #6 ساناز 25 خرداد 1393 ساعت 07:27
سلام
سالمندی از اون اتفاقهاست که ازش میترسم. پدر و مادرم را میبینم که پیر میشوند و ضعیفتر و من کاری نمیتونم بکنم که جلوی این روند را بگیره.
این دردم میاره
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.