آموزش فروش

در آن روزهای آخر، و پس از خبردار شدن از مرگ همسر، بر محمود معظمی چه گذشت؟

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی زمانی از وخامت حال همسرشان خانم فریبا خیل‌تاش آگاه شد که در میانۀ تورهای آموزشی نوابغ فروش در چالوس بود. او به‌تازگی از نزد همسرش بازگشته بود و پس از اطلاع از ماجرا، تمام تلاش‌اش را کرد تا بتواند هر چه زودتر دوباره نزد او برود و در لحظاتی که شاید آخرین لحظات دیدار در این جهان بود، در کنار همسر مهربانی باشد که ۲۶ سالِ سرشار از عشق را با هم گذرانده بودند. اما دست اجل، مهلت نداد... معظمی وقتی در مسجد هم دقایقی کوتاه صحبت کرد، زمانی که گفت تنها حسرتش این بود که آخرین لحظات در کنار همسرش نبود، بغض وجودش را گرفت و لحظاتی مکث کرد. بغض و مکثی که اشک را به چشمان اکثر حاضران آورد. ما در این سایت بنا نداریم مطالب احساساتی بنگاریم. نه محمود معظمی و نه ما، نمی‌خواهیم مطالبی درج کنیم که فاقد بار آموزشی هستند. اما از آنجا که نحوه برخورد محمود معظمی با این لحظات سخت و این خبر دردناک، حاوی نکاتی است که هر کسی می‌تواند از آنها برای مدیریت بحران‌های زندگی‌اش بهره ببرد، تصمیم گرفتیم رفتار محمود معظمی و واکنش‌هایش در آن روزهای آخر و پس از آگاهی از خبر درگذشت همسرشان را از دید افراد مختلف نقل کنیم. این پست که در ادامه می‌خوانید، با دریافت مطالب جدید از عزیزان تکمیل خواهد شد.

امیرحسین نعماوی‌زاده/ هفته گذشته بود، سه‌شنبه ۲۱ امرداد، نخستین روز از تور آموزشی دوره نوابغ فروش ۱۰ در چالوس، که خبر آمد حال خانم «فریبا خیل‌تاش» خوب نیست و وضعیت ایشان بین اغما و هشیاری در نوسان است. خبرِ غیر‌منتظره‌ای بود. استاد تازه از نزد همسر خود از ونکوور بازگشته بودند و همه چیز تحت کنترل پزشکان بود. کسی این اتفاقِ ناگهانی را پیش‌بینی نمی‌کرد. روز نخست کلاس، محمود معظمی پیش از آن‌که به سر کلاس برود، نفس‌های عمیق کشید و روی صحنه رفت. چند ثانیه اول نمی‌توانست صحبت کند. به حاضران اعلام کرد که حال همسرشان مناسب نیست: «ممکن است مثل همیشه شاد و سرحال نباشم.» در هر صورت، روز نخست تور و کارگاه‌های آموزشی برگزار شد و چون همیشه در برنامه‌های آموزشی در کنار محمود معظمی هستم، به‌جرات می‌توانم بگویم که حق کامل مطالب آموزشی-انگیزشی ادا شد.

استاد همان روز اول به همکارمان خانم سحر دیانتی اعلام کرد که در نخستین زمانی که می‌شود، برای ایشان بلیت تهیه کنند که به ونکوور برگردند. جست‌وجو از آژانس‌ها بی‌نتیجه بود و زودتر از یکشنبه یا دوشنبۀ هفتۀ بعد، بلیت موجود نبود. این چهار روز تور آموزشی هر روزش برای محمود معظمی دشوارتر از قبل می‌شد. دکتر بیوک محمدی، امین القاسی‌زاده و من در یک اتاق در کنار استاد، شاهد این سختی‌ها و نگرانی‌ها بودیم. محمود معظمی به طور مداوم با برادرشان دکتر مسعود معظمی و دختر بزرگشان آناهیتا در تماس بود. نفس‌های عمیق ایشان نشان‌دهنده استرس و نگرانی بود؛ تا به حال محمود معظمی را ندیده بودم تا ۱-۲ بامداد بیدار باشد و آرزو کند که بتواند حداقل یک بار دیگر هم شده همسرش را در حالی که زنده است ببیند. جسم او آنجا پیش ما بود؛ اما فکرش پیش همسرش در ونکوور بود.

با این همه، آموزش‌ها مثل همیشه اثربخش و پرانگیزه پیش می‌رفت. از خودم سوال می‌کردم چه چیز باعث می‌شود محمود معظمی این‌طور مدیریت اوضاع را به دست بگیرد؟ چه چیز باعث شده بود پرقدرت تور دوره نوابغ فروش ۱۰ را برگزار کند؟

وقتی محمود معظمی وارد سالن همایش می‌شد، انگار پشت درِ سالن
همه نگرانی‌ها و فشار‌ها را می‌گذاشت و با رویی باز شروع به تدریس می‌کرد.
در بین درس‌ها از دانشجویان خواهش می‌کرد که یک دقیقه سکوت کنند
و برای همسرشان دعا کنند که بهبود یابد.

خاطرتان هست؟ محمود معظمی سمیناری داشت با عنوان «مدیریت استرس و اضطراب». در این ۴ روز متوجه شدم که خودش اول از همه این مدیریت را انجام می‌دهد. جالب این است وقتی محمود معظمی وارد سالن همایش می‌شد، انگار پشت درِ سالن همه نگرانی‌ها و فشار‌ها را می‌گذاشت و با رویی باز شروع به تدریس می‌کرد. در بین درس‌ها از دانشجویان خواهش می‌کرد که ۱ دقیقه سکوت کنند و برای همسرشان دعا کنند که بهبود یابد. (در پرانتز جا دارد از تمامی دوستان و عزیزان خوبم در دوره نوابغ فروش ۱۰ اهواز و میهمانان یزدی که درخدمتشان بودیم تشکر کنم. آن‌چنان این دوستان بامحبت و مهربان بودند که گاهی اوقات به مهری که داشتند حسودی می‌کردم. آفرین و نفس‌تان گرم.)

و اما صبح جمعه ۲۴ امرداد، روز آخر تور آموزشی، خبردار شدیم که متاسفانه «خانم فریبا خیل‌تاش به خانه ابدی شتافتند». محمود معظمی کلاس را با نیم ساعت تاخیر شروع کرد. استاد ماژیک را برداشتند و روی تخته این شعر را نوشتند:

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

منتظر بودیم استاد خبر درگذشت همسرشان را اعلام کنند؛ ولی نگفتند. به هر حال دوره تمام شد و در سالن ناهارخوری بچه‌های کلاس برای خداحافظی پیش استاد می‌آمدند و ضمن تشکر از آموزش‌ها، آرزوی سلامتی برای همسرشان می‌کردند. جالب است که استاد تبسم می‌کردند و تشکر؛ ولی متوجه اشک‌های حلقه‌زده در چشم ایشان بودم.

به نظر شما چرا استاد به دانشجویان درگذشت همسرش را اعلام نکرد؟ زمزمه‌هایی به گوش من و همکاران می‌رسید که تک‌وتوک برخی می‌گفتند:
این چه وضعشه الان باید پیش همسرت باشی!
همه مرد‌ها همینن، براش فرقی نمی‌کنه!
تو نباید یک قطره اشک گریه کنی؟
پاسخ این سوالات و قضاوت‌ها را به عهده شما عزیزان می‌گذارم. اما دوست دارم خود نیز پاسخ دهم:
محمود معظمی در آموزش‌ها و ارتباط با مردم، اندوه و حتی نگرانی خود را نشان نمی‌داد ــ حتی سر کلاس ــ که مبادا خللی در آموزش‌ها ایجاد شود. روزشماری می‌کرد که سریع‌تر بتواند همسرش را قبل از هر اتفاقی ملاقات کند. حتی شاهد بودیم از چندین راه اقدام کرد که بتواند بلیت را زمانی زود‌تر از یکشنبه یا دوشنبه بگیرد... و شاید فقط برخی از دوستان بودند که اشک‌ها و بغض‌های محمود معظمی را دیدند.

...محمود معظمی در آموزش‌ها و ارتباط با مردم، اندوه و حتی نگرانی خود را نشان نمی‌داد ــ حتی سر کلاس ــ که مبادا خللی در آموزش‌ها ایجاد شود....

پیمان ورزنده/ روز اول تور وقتی استاد اومد روی سن و گفت داره همسرش رو از دست می‌ده رو هیچوقت یادم نمی‌ره. حک شده تو ذهنم. سکوتی عجیب فضای سالن رو پر کرده بود، اونقدر سنگین بود که صدای ضربان قلب بغل دستیتو می‌شنیدی. نمی‌دونم چقدر طول کشید. واقعا دیدن یک مرد تو اون شرایط خیلی سخته.

به‌جرات می‌تونم بگم همه اشکاشون روی گونه‌هاشون بود، ولی کسی قدرت پاک کردنشون رو نداشت. تا این‌که دکتر سکوت رو شکست وگفت درسته من در شرایط بدی هستم، ولی نسبت به شما متعهدم و مسئول. پس اگر می‌بینید شادابی همیشگی رو ندارم بر من ببخشید، ولی کارمون رو به پایان می‌رسونیم.

بعد از این، سالن به افتخار یک مرد ایستاد و اون رو تشویق کرد و من بزرگ‌ترین بهرۀ تور رو روز اول و دقیقا اول از استاد گرفتم که به قول خود ایشون زندگی همیشه اون‌جوری نیست که ما دلمون می‌خواد ولی ما می‌ایستیم.

پاینده باشی مرد!

سحر دیانتی/ روزهایی پُراسترس را در چالوس گذراندیم. زمانی متوجه عمق فاجعه شدم که به‌ناگاه چهرۀ درهم‌کشیدۀ استاد را دیدم. ابتدا فکر کردم شاید برای خستگی راه و کم‌خوابی باشد. اما وقتی دیدم این کلافگی و به‌هم‌ریختگی استاد ادامه دارد، جویای احوال ایشان شدم که فرمودند متاسفانه حال همسرشان اصلا خوب نیست و به بیمارستان منتقل شده‌اند.

اما آن‌چه مرا بیش از غم بیماری عزیزمان خانم خیل‌تاش به فکر فرو برد، ایستادگی، تعهد، مسئولیت‌پذیری، مدیریت بحران و مدیریت زمان استاد بود. با خود اندیشیدم که این مرد چگونه می‌تواند با وجود غم بزرگی که در سینه دارد همۀ این امور را مدیریت کند. طبق تعهدی که بر گردن دارد بر سر کلاس‌ها حاضر شود. زخم زبان‌ها را از گوشه و کنار مبنی بر بی‌معرفت بودن و همسرِ نامهربان بودن بشنود اما همچنان ایستادگی کند.

من در زمان‌های استراحت؛ شب‌ها در حیاط مجتمع آموزشی و در هنگام صرف خوراک حال ایشان را می‌دیدم، متوجه دگرگونی و غم ایشان بودم اما...

اما یک بار دیگر از استاد آموختم. آموختم که برخی مسائلی که در زندگی ما رخ می‌دهد از کنترل ما خارج است و ما در آن حال کار زیادی از دستمان ساخته نیست. آموختم که در هر شرایطی باید به این بیندیشم که بهترین کاربرد وقتم چیست و آن را انجام دهم. و آموختم که در هر شرایطی تا جایی که مقدور باشد مسئولیت‌پذیر باشم و به تعهداتم پای‌بند.

بابک صدیق/ حدود ۹ ماه پیش بود که در معیت استاد برای شرکت در مراسم یادبود شادروان حسن فتاحی که از شاگردان دورۀ پنجم نوابغ فروش بود، به شهرکرد رفته بودیم. وقتی که استاد برخی افراد را که سر قبر آن مرحوم به‌شدت به سر و روی خود می‌زدند و فغان می‌کردند دیدند، فرمودند که من در عجبم از این مردم که خود را مسلمان و دین‌دار و معتقد به خدا می‌دانند؛ اگر آنها اعتقاد قبلی داشته باشند که پس از مرگ زندگیِ دیگری وجود دارد، اگر آنها اعتقاد داشته باشند که مرگ پایان نیست و شروعی دوباره است، و اگر آنها اعتقاد داشته باشند که دیر یا زود خود نیز به نزد متوفی خواهند رفت، پس این همه گریه و شیون و زاری برای چیست؟

این افراد ادامۀ زندگی پس از مرگ را باور نکرده‌اند؛ و از طرفی زدن خویشتن در چنین موقعیتی نشانگر این است که فرد این احساس را دارد که در زمان حیات متوفی وظایف خود را در قبال او به‌خوبی انجام نداده است و حال، احساس گناه دارد. اما اگر این‌گونه باشد، آیا راه‌حل این است؟

استاد راه‌حلِ جبران گذشته را از این طریق می‌داند که خواستۀ آن مرحوم یعنی رسیدگی به تربیت فرزندانش، ادامۀ راه ایشان در کارش (در خصوص مرحوم فتاحی، تولید گل و گیاه و صادرات آنها)، و در نهایت دعا برای متوفی عملی گردد.

استاد به من آموختند که زدن خود در هر شرایطی گناه محسوب می‌شود و اگر واقعا خود را دوست داریم و انتظار داریم که دیگران نیز ما را دوست بدارند، پس چگونه به خود اجازه می‌دهیم که خود را ــ آن هم در حضور دیگران ــ بزنیم؟

در میان مردم با «خرد عادی» این‌گونه باب شده است که دیگران را نصیحت می‌کنند ولی
خود در شرایط سخت، بدتر از آنها عمل می‌کنند.
اما وقتی یک روز پس از درگذشت همسر استاد به خدمت ایشان رسیدم،
مثل همیشه ایشان با رویی گشاده و خندان به من خوش‌آمد گفتند.

در میان مردم با «خرد عادی» این‌گونه باب شده است که دیگران را نصیحت می‌کنند ولی خود در شرایط سخت، بدتر از آنها عمل می‌کنند. اما وقتی یک روز پس از درگذشت همسر استاد به خدمت ایشان رسیدم، مثل همیشه ایشان با رویی گشاده و خندان به من خوش‌آمد گفتند آن‌چنان که انگار اتفاقی نیفتاده است. سپس در جمع همکاران دفتر، به صحبت‌هایشان ادامه دادند.

در تمام این مدت من مترصد بودم که شاید احساسی شبیه سایر آدم‌های جامعه در چنین موقعیت‌هایی در ایشان پیدا کنم؛ که نشد که نشد. ایشان اندوهی سنگین داشتند اما نه برای دیگران؛ برای خود و دلِ خود و خلوتِ خود. و این است تفاوت یک فرد عادی با فردی غیرعادی. این است فرق کسی که فقط حرف می‌زند با کسی که چیزی نمی‌گوید مگر خود به آن عمل می‌کند. این است فرق کسی که ایمان فقط در زبانش است با کسی که تمام زندگی‌اش ایمان و باور و توکل است. و این است فرق کسی که مرگ را پایان می‌داند با کسی که مرگ را ادامۀ زندگی می‌پندارد.

پیمان قاضی‌زاده/ همسر استاد رفت. استادی که وقتی خبر فوت همسرش سر میز صبحانه ــ در آخرین روزِ کارگاهی در شمال ــ بهش داده می‌شه، عوضِ ناله و شیونِ بیرونی، می‌ره و با بغض پای تخته می‌نویسه:

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش.

درسش رو می‌ده (با دل خونین). من خبرش رو دارم که تو اتاق پشتی چطوری بوده. درسش رو می‌ده، تو بدترین شرایط، برای شاگردهایی که از اون سرِ ایران اومده بودند برای آبادی ایران.

تو مراسم یادبود ظاهرا آروم بود، من تو ذهنم قضاوتی کردم براش و بعدا که فکر کردم پی به اشتباهم بردم، اون همه کار برای همسرش کرده بود، همه کار. حتی ۴ بار از اتاق آخر برش گردونده بود. من مطمئنم اگر محمود اونجا بود بازم برش می‌گردوند. آروم بود چون کارش رو کرده بود و دیگه کاری ازش برنمی‌اومد.

دریای فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تُنُک‌آب است هنوز.

استاد، واقعا استادی و کارت درسته. اعتراف می‌کنم بعضی مواقع فکر می‌کنم دارم در موردت اغراق می‌کنم. ولی تو یک‌دفعه کاری می‌کنی کارستون. دمت گرم.

علی‌اکبر قزوینی/ شنیده بودم که محمود معظمی وقتی خبر درگذشت همسرش را می‌شنود، بی‌آن‌که چیزی به کسی بگوید، سر کلاس می‌رود و درس را مثل هر روز پی می‌گیرد. روز شنبه که او به دفتر آمد، آرام‌تر از ما بود. ما سعی می‌کردیم بغض‌هایمان را بخوریم اما رفتار و لبخند مهربانانۀ او آرام‌مان می‌کرد.

روز قبلش، حدود ساعت ۱۱ صبح، پیامکی را از محمود معظمی دریافت کردم. چنان متین و بزرگوارانه خبر درگذشت همسرش را داده بود که بی‌اختیار فقط اشک‌هایم سرازیر شد و فقط توانستم آن متن پیامک را به همسرم هم نشان بدهم بی‌آن‌که به خاطر بغض، کلامی بتوانم بر زبان بیاورم.

غمی بزرگ و عجیب، و حسی سوزناک در آن پیامک بود؛ و البته حسی عجیب از پذیرش آن‌چه خداوند برای او و همسرش مقدر کرده بود. پیامک محمود معظمی، پیامی بود که یک انسان بزرگ می‌توانست بنویسد. درست شب قبل بود که با امیرحسین (نعماوی‌زاده) متنی را تنظیم کرده بودیم برای درخواست از همۀ خوانندگان سایت که برای شفای همسر محمود معظمی دعا کنند. و حالا، پس از برداشتن این متن از سایت، لازم بود متنی دیگر تنظیم و منتشر شود. پیش از آن، پیام تسلیت کوتاهی را برای محمود معظمی فرستادم؛ یارای این‌که صدایش را بشنوم و بغض‌ام نترکد را نداشتم. و باز مهربانانه، با شعری پرمعنا پاسخ داد.

روز شنبه که معظمی به دفتر آمد، از او دربارۀ لحظاتی که خبر درگذشت همسرش را شنید، و حس و حالش و این‌که چرا سر کلاس رفت، پرسیدم. گفت زمانی که خبردار شد، با خودش اندیشید که چه کند. آیا سر کلاس برود و این خبر را اعلام کند؟ «دیدم این بچه‌ها آخرین روز کلاس‌شان است. خوشحال هستند. می‌خواهند روز آخر هم خوش‌ باشند و با خاطره‌ای خوب، بعدازظهر به شهرهایشان برگردند. گفتن این خبر فقط حال آنها را خراب می‌کرد.» معظمی البته می‌دانست که هر کسی و در هر شرایطی نمی‌تواند این خبر را در وجود خود نگه دارد: «گاهی لازم است به دیگران بگویی و اشک بریزی تا خالی شوی.» اما او، شاید به خاطر طولانی‌مدت شدن بیماری همسرش و البته به خاطر بزرگی روح خودش و توکل همیشگی‌اش بر آفریدگار هستی، توانست این‌گونه بر خودش مسلط باشد. دانشجویان نوابغ حتی نمایش‌نامه‌ای خنده‌دار را اجرا کردند و یکی گیتار زد. «اما زمان قرعه‌کشی دیدم دیگر نمی‌توانم در میان جمع باشم.» بچه‌ها برای خداحافظی هم که می‌آیند و می‌گویند برای همسرتان دعا می‌کنیم، محمود معظمی تشکر می‌کند و باز هم آن خبر را نمی‌گوید. او غم‌اش را در سینه نگه داشته بود و همچنان تبسم‌اش را به جهان هستی هدیه می‌داد.

محمود معظمی به‌درستی می‌داند برای این‌که ذهن‌اش خالی شدن جای همسرش را بپذیرد، به زمان نیاز دارد. وقتی جمعه عصر به کلاردشت و ویلای شخصی‌اش می‌رود، بیش از همیشه غمِ نبودن همسرش به دلش چنگ می‌اندازد. «باید صبر کنم و زمان بدهم. و این شکیبایی را خواهم داشت.»

خداوند در کتاب آسمانی‌اش می‌فرماید: «و مژده بده شکیبایان را. آنانی که وقتی مصیبتی گرفتارشان می‌کند، می‌گویند همانا ما برای خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.» در این چند روز، همچون همیشه، ندیدم محمود معظمی کلامی و رفتاری جز پذیرش و شکرگزاری داشته باشد. از خداوند سپاسگزارم، و به روح مهربان خانم خیل‌تاش درود می‌فرستم که مرگ جسمانی‌اش هرچند همۀ ما را اندوهگین کرد، اما عاملی شد تا باز هم درس‌هایی مهم را عملا بیاموزیم.


 

» آیا شما هم در این تور آموزشی حضور داشتید؟ در آن روزها و یا پس از مرگ همسرشان، با ایشان در ارتباط بودید؟
چه مورد یا مواردی را از محمود معظمی آموختید؟
لطفا دیدگاه‌های ارزشمند خود را اینجا بنویسید.

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دیدگاه های شما  

 
+1 #30 حمید 03 خرداد 1394 ساعت 10:11
زندگی پس از مرگ آغازی دیگر است امیدوارم همسر گرامی و معززتان در آنجا خدمت پروردگار متعال عزتمند و جاویدان باشند ***آمین یارب العالمین***
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-6 #29 قاصدک 31 شهریور 1393 ساعت 15:15
من هم که متن رو خوندم تعجب کردم آدم هر قدر هم که با ایمان و مومن باشد باز به هیچ قیمتی حاضر نخواهد شد لحظات آخر وداع با همسرش را از دست دهد. برایم بیشتر مایه تعجب بود تا درس.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #28 محسن اسلامی 16 شهریور 1393 ساعت 07:23
با سلام و عرض تسلیت به جناب آقای دکتر محمود معظمی استاد خوب و خوبیها از شنیدن مرگ همسرتان بسیار متاسر شدم اما با همه وجود این را میدانم قطعا دنیا با تمام زیبائی ها و نعمات زره ای است در برابر خداوند یکتا همسر دکتر به قطع و یقین ایمان دارم الان در عالم پس از مرگ در جهانی بزرگتر و نزد خدای خوبیها که همه خوبیهای عالم در برابر خوبیهای خداوند یکتا به حساب نمیاید آرمیده و در آن جهان بدون درد و بیماری و سرشار از خوشی و لذت و دغدغه های دنیوی زندگی نموده و شاید هم الان او ما را دارد دعا میکند که در این دنیا کارهای شایسته زیادتر انجام دهیم تا در محاجرت خود از این دنیا ما نیز همچون همسر دکتر محمود معظمی در آن جهان با شادی و لذت زندگی شادی را تجربه کنیم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #27 جعفری مینو 13 شهریور 1393 ساعت 20:04
من برای استاد عزیزم از خدا طلب صبر میکنم زیرا به قول خودشون یکی از سنگین ترین غمها برای انسان غم از دست دادن همسر است. روحش شاد...
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #26 سهیلا صحوی 11 شهریور 1393 ساعت 11:27
با سلام : و عرض تسلیت خدمت استاد بزرک زندگیم ..نمیدانم چطوری خدمت ایشون تسلیت بگم کسی که بر قله غمها نشسته ولی با دلی پرخون و درجوش و خروش آرام و صبور اینگونه درس زندگی و ایثار را باچنین رفتاری مملموس به تصویری ماندگار و جاودانه بدل کند ...آفرین بتو استاد واقعا استادی شایسته شماس
ت قلم و دوات عاجز از نوشتن وعقل وامانده و شگفت زده ازشایستگی و شجاعت و صبوری و خلاقیت رفتاری شما به حیرت میماند واقعا من درس زندگی و ایثار و گذشت را آموختم که این
گونه هم میشود زندگی دیگران را مقدم بر زندگی خود در بدترین یا بهترین شرایط دانست و چقدر ملموس و باور نکردنی مدیریت بحران و استرس را اینگونه به شاکردان آموختی ...ومرا شگفت زده و مرید خود کردی
من نمیتوانم احساس خودم و اشکم را و تاءثرم را نسبت به ازدست دادن بهترین مونس وهمدم تنهایی وهمراه و دلسوز زندگی ویارویاورمسیرکاروتلاش زندگی نگه دارم امیدوارم خداوند صبری بیش از این و عمر بابرکت و توام با سلامتی وشادابی به ایشان بدهد تا انسانهایی چون من را راهنما و پند آموز باشد به امید روزها و ساعاتی شادتر و پر بارتربرای استاد عزیزم آقای دکتر معظمی و سه میوه قلبش......
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #25 پژمان 10 شهریور 1393 ساعت 08:29
امیدوارم که تسلیت من رو هم پذیرا باشن . واقعا متاسفم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #24 شادیه رضایی 10 شهریور 1393 ساعت 02:14
واقعا از شنیدن این خبر شوکه شدم خداوند مهربان صبررا به تمام کسانی که دوری خانم خیلتاش برایشان سخت است هدیه کند وروح پاک ایشان را سرشار از آرامش گرداند....
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #23 زهرا عاصم 07 شهریور 1393 ساعت 02:14
من در تور آموزشی شرکت نکردم و تا حالا هم افتخار ملاقات آقای معظمی را نداشتم
اما خیلی دوست داشتم در مراسم باشم
با این حال گذاشتن تمامی مطالب و عکس ها باعث شد بتوانم احساساتم را تخلیه کنم
و باور کنم ایشان همچنان زنده اند و در کنار ما هستن
مطالب و تصاویر عالی بودن دست تک تک تونو میبوسم
برای استاد محمود معظمی و دخترانشون آرزوی صبر از خدا می کنم
با سپاس
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #22 سیف الدینی 06 شهریور 1393 ساعت 10:41
سلام بردلاورمردقهرمان استاد معظمی.استاد بازهم این فاجعه دردناکوتسلیت میگم وآرزوی بهشت جاودانوازخدای یکتا برای همسرتون دارم.امروز صبح که اومدم سرکار نشستم پشت صندلی وخواستم تمرین نفس کنم یهویادم به چالوس واون هوش هایی که میفرستادیم برای همسر استاد وهرلحظه خبربهبودیشون مییومدافتاد.واقعا دلم گرفت واومدم تو سایت ودیدم بچه ها اینهمه از استاد و شجاعتش گفتن.ازیه طرف خیلی ناراحتم که این تورمانذاشت استادبه ارزوش برسه وازیه طرف خوشحالم که کنارهمچین استادی بهترین درس ایستادگی وصبرروگرفتم.من الان ارزوم اینه فقط بتونم تمام زحمات ودرسهای استادو جبران کنم .استاد باتمام وجودم بهت افتخار میکنم مردقهرمان
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+5 #21 فتاحی 05 شهریور 1393 ساعت 11:34
روحش شاد یادش گرامی
به قول استاد که در مراسم مرحوم حسن فتاحی گفتند :
کسی که دیگر در میان ما نیست از جایی دیگر ما را می بیند و دوست دارد که ما شاد باشیم . چه بسا از ناراحتی ما ناراحت می شود.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.