آموزش فروش

چه کسی از پشت پنجره هوای ما را دارد؟

فرستادن به ایمیل

داستان‌ها بسیار به ما می‌آموزند. لطفا داستان زیبای ادامۀ مطلب را بخوانید و بعد بگویید دربارۀ آن چه نظری دارید.

***

یک سال برای دیدار با پدربزرگ و مادربزرگم به مزرعۀ آنها رفتم. یادم می‌آید به من تیروکمانی دادند تا در جنگل با آن بازی کنم.

خیلی تمرین کردم، ولی نتوانستم حتی یک تیر را به هدف بزنم. کمی دلسرد شده بودم، برگشتم خانه تا ناهار بخورم. همین طور که سلانه سلانه به سمت خانه می‌آمدم اردک پدربزرگ را دیدم.

نمی‌دانم چطور شد. فقط یادم می‌آید که تیروکمان را درآوردم. سنگی داخلش گذاشتم و آن را پرتاب کردم. با ناباوری کامل دیدم که سنگ پرواز کرد و دقیقا به وسط سر اردک خورد و... جا‌به‌جا او را کشت. از شدت ناراحتی خشکم زد.

با اضطراب و پریشانی زیادی اردک مرده را پشت پرچین پنهان کردم. همین که سرم را بلند کردم دیدم خواهرم «سالی» همه ماجرا را دیده، اما در آن لحظه او هیج چیز نگفت.

آن روز گذشت. فردا ظهر بعد از ناهار، مادربزرگم گفت: «سالی، امروز شستن ظرف‌ها با تو». اما سالی گفت: «مادربزرگ، جانی قبلا به من گفته که می‌خواهد در کارهای آشپزخانه کمک کند.» بعد به‌آرامی در گوش من زمزمه کرد: «اردک رو یادت می‌آد؟» و این‌طور شد که من آن روز ظرف‌ها را شستم.

روز بعد پدر بزرگ به ما گفت که هرکدام از ما که دوست داریم می‌توانیم همراه او به ماهی‌گیری برویم، ولی مادر بزرگ گفت: «این‌که خیلی بد شد، چون سالی باید در درست کردن شام به من کمک کند.»

سالی فقط لبخندی زد و گفت: «اصلا اشکال ندارد. چون جانی به من گفته که می‌خواهد به جای من کمک کند.» او دوباره پچ‌پچ‌کنان گفت: «اردک یادت نره.» و این‌طور شد که سالی به ماهی‌گیری رفت و من در خانه ماندم.

چند روز به همین منوال گذشت و من یک‌تنه کارهای خودم و سالی را انجام می‌دادم. اما سرانجام نتوانستم بیشتر از آن تحمل کنم. پیش مادربزرگ رفتم و اعتراف کردم که اردک را کشته‌ام.

مادربزرگ خم شد و مرا در آغوش گرفت و گفت: «عزیز دلم، من می‌دانستم. آن روز پشت پنجره ایستاده بودم و همه چیز را دیدم. اما به خاطر این‌که عاشق تو هستم، تو را‌‌ همان موقع بخشیدم. فقط از این در تعجب بودم که تا کی می‌خواهی به سالی اجازه‌ بدهی از تو بهره‌کشی کند.»


لطفا شما بگویید:

از خواندن این داستان چه حسی به شما دست داد؟ چه برداشتی از آن دارید؟ به‌نظر شما چه نتیجه‌ای می‌‌توانیم از این داستان برای زندگی‌مان بگیریم؟ لطفا برداشت‌ها و دیدگاه‌های ارزشمند خود را اینجا بنویسید تا همۀ ما دوستداران مکتب کمال بخوانیم و استفاده کنیم. سپاسگزاریم!


سپاسگزاریم از خانم آزاده مدرس که پیشنهاد کردند این داستان را در سایت منتشر کنیم. شما هم می‌توانید داستان‌های جالب را برای انتشار در سایت، از طریق ارسال به ای‌میل  پیشنهاد کنید.


از این مطلب لذت بردید؟ می‌توانید هم‌اکنون مشترک مطالب سایت شوید
تا جدیدترین مطالب برای شما ای‌میل شود. لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید:

دیدگاه های شما  

 
0 #26 REZA BELAD 01 خرداد 1391 ساعت 16:58
خیلی سپاسگزارم
واقعا یاد بچگی افتادم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #25 ebrahim talebi 29 اردیبهشت 1391 ساعت 16:23
همان مرگ 1 بار شیون هم 1 بار است
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #24 mohebi 26 اردیبهشت 1391 ساعت 09:17
شجاعت و قبول کردن مسئولیت اعمال رمز رهایی انسانهاست و تدبیر مادربزرگ برای شکوفایی شجاعت و جسارت جانی هم ستودنی است....
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #23 عیسی 26 اردیبهشت 1391 ساعت 08:43
با سلام خدمت همه دوستداران معرفت
با خواندن این مطلب فهمیدم که اگر کار اشتباهی کردم باید اعتراف کنم و بازیچه افراد نشوم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #22 حسين 25 اردیبهشت 1391 ساعت 11:25
با سلام :
شجاعت و صداقت هميشه كوتاهترين و امنترين مسير براي زندگيست.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #21 شهناز 24 اردیبهشت 1391 ساعت 10:30
برداشت من این بود که خدا همیشه و همه حال ناظر بر احوال ماست، چه کارهای خوب و چه بد، خیلی هم دوستمون داره، اگه ما خودمون رو ببخشیم و قصد برگشت به سمت اون کار بد رو نداشته باشیم خدا هم ما رو میبخشه و زندگی برامون راحت‌تر میشه (که تو داستان پسرک اینطوری از دست زورگویی‌های خواهرش راحت میشه ولی در معنای واقعی زندگی، ما وقتی با خودمون روراست باشیم، زندگی راحت‌تری خواهیم داشت)
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #20 مریم 24 اردیبهشت 1391 ساعت 08:45
این داستان به ما می آموزد که ترسهای خود را کنار بگذاریم و اجازه ندهیم دیگران از ما سوء استفاده کنند
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #19 مریم 24 اردیبهشت 1391 ساعت 08:29
از این داستان نتیجه می گیریم که ترس باعث می شود از اشتباهاتمان فرار کنیم و دیگران از ترس ما سوء استفاده کنند
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #18 مریم 24 اردیبهشت 1391 ساعت 08:26
می آموزیم که ترس عیب بزرگی است که موجب زیان ما و سوء استفاده دیگران می شود
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #17 elnaz tahmasebi 22 اردیبهشت 1391 ساعت 19:35
سپاس بابت تمام زحمتتان
موردی که همیشه مدنظرم بوده اینه که آگاهانه یا ناخودآگاه اگه کاری میکنم مسئولیتش رو هم بپذیرم چون اولا باعث میشه فرد مسئولی بشم و اینکه به افرادی مثل سالی اجازه ندم سواستفاده کنن
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.