آموزش فروش

دلی که غیب‌نمای است و جامِ جم دارد...

فرستادن به ایمیل

محمدرضا شفیعی کدکنی نامِ آشنایی در ادبیات ایران است. او یک شاعر، ادیب، منتقد و استاد دانشگاه باسواد و دوست‌داشتنی است. شاید این شعر پر از تصویر و سرشار از معنا را که سرودۀ استاد است و علیرضا عصار نیز در آلبوم «نهان مکن» (با آهنگسازی شهرداد روحانی و همراهی ارکستر سمفونیک لندن) به‌زیبایی خوانده است، بسیار شنیده باشید (این موسیقی را در ادامۀ مطلب می‌توانید بشنوید):

ــ به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید.
ــ دل من گرفته زین‌جا؛
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
ــ همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم!

ــ به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به‌جز این سرا، سرایم

ــ سفرت به‌خیر اما، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را...

ترانه گون - با صدای علیرضا عصار

{plusone}

در ادامۀ این مطلب، خاطره‌ای جالب را که یکی از شاگردان دکتر شفیعی کدکنی از این استاد باران و شکوفه‌ها نقل کرده، با هم می خوانیم و دوست داریم دیدگاه‌های شما را هم دربارۀ آن بدانیم.

***

چند روزی بیشتر به آمدن عید نمانده بود. بیشتر بچه‌ها غایب بودند؛ یا اکثرا رفته بودند به شهر‌ها و شهرستان‌های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند، اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درس.

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه‌ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تُهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می‌گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد ۵۰ ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره‌ای رو براتون تعریف کنم.

من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی می‌کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست‌های چروک‌خورده و آفتاب‌سوخته، دست‌هایی که هر وقت اونها رو می‌دیدم دلم می‌خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازۀ آن را به خود ندادم با پدرم بکنم، اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل «ماش پلو» که شب عید به شب عید می‌خوردیم بو می‌کردم و در آخر بر لبانم می‌گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می‌کند: نمی‌دونم بچه‌ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می‌شدم از چادر کهنۀ سفیدی که گل‌های قرمز ریز روی آنها نقش بسته بود حس می‌کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می‌گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می‌کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدر‌ها، هیچ وقت اجازۀ ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به‌صورت مستقیم.

نزدیکی‌های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروفِ صبحانه آب بیارم.

از پله‌ها بالا می‌آمدم که صدای خفیف هق‌هق مردانه‌ای را شنیدم، از هر پله‌ای که بالا می‌آمدم صدا را بلند‌تر می‌شنیدم... استاد حالا خودش هم گریه می‌کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می‌کرد، می‌گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی‌ذاره ما پیش بچه‌ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه‌ها عیدی نمی‌دیم، قرآن خدا که غلط نمی‌شه. اما بابام گفت: خانم نوه‌هامون تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...

حالا دیگه ماجرا روشن‌تر از این بود که بخواهم دلیل گریه‌های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه‌های پدرم، و خم شدم و گیوه‌های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود را بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرانم ازتهران آمدند مشهد، با بچه‌های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی «عمو» و «دایی» نثارم می‌کردند.

بابا به هرکدام از بچه‌ها و نوه‌ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به‌عنوان عیدی داد به مامان.

کلاس درس استاد شفیعی کدکنی/ عکس: sohagroup

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که زده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش. رفتم. بسته‌ای از کشو میز خاکستری‌رنگِ زوار درفته گوشۀ اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

گفت: باز کن می‌فهمی.

باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود!

پرسیدم: این برای چیه؟

پاسخ داد: از مرکز اومده. در این چند ماه که اینجا بودی بچه‌ها رشد خوبی داشتند. برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.

راستش نمی‌دونستم که این چه معنی می‌تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان!

مدیر گفت از کجا می‌دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می‌زنم، همین.

راستش مدیر نمی‌دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه، اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می‌دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان که آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن‌ات استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم. اما برای دادنش یه شرط دارم...

پرسیدم: چه شرطی؟

بگو ببینم از کجا می‌دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده‌دار است.

(شما خوانندگان عزیز چه فکر می‌کنید؟ استاد شفیعی کدکنی از کجا می‌دانست که باید داخل بسته هزار تومان باشد؟ لطفا پیش از خواندن ادامۀ مطلب، چند لحظه چشم‌هایتان را ببندید و در این مورد فکر کنید، و پاسخ‌های خودتان را اینجا بنویسید.)

***

استاد کمی به برق چشمان بچه‌ها که مشتاقانه می‌خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: «به آقای مدیر گفتم هیچ شنیده‌اید که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آنها پاداش می‌دهد؟»


لطفا شما بگویید:

خواندن این ماجرای واقعی چه حس‌هایی را در وجود شما برانگیخت؟ دربارۀ آن چه فکر می‌کنید؟ چه برداشتی از آن دارید؟ لطفا دیدگاه‌ها و برداشت‌های ارزشمند خود را اینجا با ما و همۀ دوستداران مکتب کمال در میان بگذارید. متشکریم.


خواندن این مطلب سوال‌های زیادی را در ذهن شما ایجاد کرد؟

پیشنهاد می‌کنیم سمینار «چرا چشم‌ها را باید شست؟» را ببینید. با دیدن این سمینار در‌می‌یابید که جهان چه نظم دقیق و عمیقی دارد و اموری که ما اتفاقی تصور می‌کنیم اصلا هم اتفاقی نیستند. برای آشنایی بیشتر با این سمینار فوق‌العاده لطفا هم‌اکنون روی تصویر زیر کلیک کنید:


عکس ابتدای مطلب توسط علی جورابچی گرفته شده است.


از این مطلب لذت بردید؟ می‌توانید هم‌اکنون مشترک مطالب سایت شوید
تا جدیدترین مطالب برای شما ای‌میل شود. لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید:

دیدگاه های شما  

 
0 #13 majid 22 اردیبهشت 1391 ساعت 16:44
خدا در قرآن ذکر کرده: نیکی های هر انسان را ده برابر می کنم و به او پاداش می دهم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #12 کیانوش طهماسبی قدیم 21 اردیبهشت 1391 ساعت 22:10
گرهمه نیک و بد کنی هرچه کنی به خود کنی...حالا یه برابر،،دو برابر سه برابر یا ده برابر..میدونین بچه ها دنیا محل عمل و عکس العمله..هرکاری بکنیم چه مثبت و چه منفی به خودمون برمیگرده..اگه از دنیا توقع خوبی داری باید تا دستت میرسه خوبی بکنی..حالا میخوان تاییدت بکنن یا نکنن - اصلا کسی بفهمه یا نفهمه که تو چه کار خوبی کردی..مهم نیست....مهم اونه که اگه خوبی میکنی واسه خودت میکنی..و وای وای اگه بدی هم بکنی روزی تو دامنت برمیگرده..فقط خدا کنه بدی ها هم ده برابر برنگرده!!!!!!!
بعدشم از الکی که آدم استاد شفیعی کدکنی که نمیشه....! ;-)
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #11 صمد 19 اردیبهشت 1391 ساعت 16:11
از آنجائيكه طبق آئين ودينمان كه خداوند در كتاب مقدس قران فرموده هريك كار نيك
ده برابر پاداش دارد كه استاد به اين مطلب پي برده بود و با يقين و ايمان كامل مبلغ را1000 تومان اعلام كرد.باسپاس از شما سروران محترم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #10 فریده علیایی 16 اردیبهشت 1391 ساعت 22:59
راستش من گریه ام گرفت.برای هر کسی هم که میخوام تعریف کنم باز هم گریه ام میگیرد. میدونید چرا برای اینکه بیشتر ما به خدای خودمان اعتماد نداریم. ولی استاد داشت . او خدای خود را باور داشت . و مطمین بود که خدا خلف وعده نمیکند.کاش باور هایمان را بتوانیم قوی کنیم. بعد همه کارها درست میشود.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+5 #9 مهدي 10 14 اردیبهشت 1391 ساعت 18:11
اين داستان جالب وخواندني است .از شما تشكر مي كنم كه اين داستان را توي سايت گذاشته ايد .خوندن اين داستان آدم به گريه مي دازه وحس مهرباني وعشق به انسان دست مي ده.اين وعده حتمي خداوند است كه مي فرمايد.هل جزاءالحسان الاحسان.....آيا پاداش نيكوكاري جز نيكوكاري است.ولي صد افسوس كه ما از اصلمان دور افتاده ايم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #8 حسن 14 اردیبهشت 1391 ساعت 14:28
با سلام و تشکر از مطلب زیباتون
این قسمت داستان مو به تن من سیخ کرد:(((((((حالا دیگه ماجرا روشن‌تر از این بود که بخواهم دلیل گریه‌های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه‌های پدرم، و خم شدم و گیوه‌های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود را بوسیدم.))))))
من وتمام بچه های مکتب کمالی میخواهیم اونقدر پول بسازیم که بتونیم به پدرمون کمک کنیم که نه تنها شرمنده ی روزگار نشه بلکه شاد و سربلند زندگی کنه وخودش پول بسازه
من خودم را دوست دارم و کمک میکنم تا دیگران نیز خود را هرچه بیشتر دوست بدارند
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+6 #7 حمید 14 اردیبهشت 1391 ساعت 12:36
استاد شفیعی کدکنی به این مطلب که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آنها پاداش می‌دهد ایمان داشت و نتیجه آنرا دید.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #6 alireza313 14 اردیبهشت 1391 ساعت 12:04
انتظار داشت كه ده برابر پولي كه براي آرام شدن دلش پرداخت كرده از خدا دريافت كند
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #5 علی 14 اردیبهشت 1391 ساعت 00:16
نقل قول محسن هادی:
اگه اجازه میدیدیه خاطره ازپدرم تعریف کنم(البنه ایشون 3سالی هست که پروازکرده)
پدرم متولد1316بود وعلاقه شدیدی به مطالعه داشت وفن بیان بسیارقوی داشت.اززبان خودش شنیدم که میگفت:یه روززنی اومدوازمن یه دعاخواست تابچه داربشه.میگفت چون توسوادداری دعاهات هم میگیره.بعدازاصرارها وانکارهای زیادقبول کردم.توی دوتیکه کاغذواسش نوشتم(ان آجیلنا فی البشقابناو........)(جملات ساختگی ومعمولی)روزموعودایشون اومدودعاشوگرفت تایکیشوتواسپنددودکنه ودیگری روهمراه داشته باشه.بعداز3ماه اون زنه تومسجدمادرتون رومیبینه وبعدازکلی تشکروقدردانی ازمادرتون میگه که شوهرت واسم دعانوشته والان باردارم.
نکته ظریف اون خاطره باخاطره حقیرداشتن(((((( ایمان راسخ))))))واطمینان داشتنه.
باعرض پوزش


خیلی زیبا و آموزنده بود. ممنون که این خاطره رو نوشتین. روح پدر بزرگوارتون شاد.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #4 nazi 14 اردیبهشت 1391 ساعت 00:08
با سلام من فکر میکنم استاد بخاطر 100 تومانی که به پدرش داده بود حس کرده مزد کارش و از خدا گرفته بخاطر همین حدس زده باید 1000 تومان باشه
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.