آموزش فروش

یک تار سبیل چقدر می‌ارزد؟!

فرستادن به ایمیل

علی‌اکبر قزوینی/ امروز سوار تاکسی‌ای بودم که راننده‌اش یک پیرمرد دوست‌داشتنی، مهربان و خوش‌سخن بود. در تمام مسیر، من تنها مسافر تاکسی بودم و صندلی جلو نشسته بودم. او ابتدا راجع موضوعات زندگی روزمره سر صحبت را باز کرد و گفت: «قبل از محرم رفته بودم از بقالی نزدیک خانه‌مان لپه بخرم، کیلویی ۲۵۰۰ تومن بود. همین چند روز پیش رفتم دیدم شده کیلویی ۳۰۰۰ تومن. گفتم آخه ۱۰۰ تومن اضافه، ۵۰ تومن، نه آخه یه‌دفعه ۵۰۰ تومن! اگه من اون موقع ۵۰ کیلو لپه خریده بودم الان ۲۵ هزار تومن جلو بودم!» ناخشنود بود از این وضعیت، اما لحنش حاکی از «غُر زدن» ــ از همان غر زدن‌های معمولِ همۀ آدم‌های معمولی در همه جای دنیا ــ نبود. شاید یک جور حسرت بود از این‌که وضع از این می‌توانست خیلی بهتر باشد...

این رانندۀ عزیز همین‌طور که به صحبت ادامه می‌داد، داستان جالبی را برایم تعریف کرد که تصمیم گرفتم آن را در وب‌سایت مکتب کمال هم بنویسم. سوژۀ آن را بعد از پیاده شدن از تاکسی، در مترو روی گوشی تلفن همراهم یادداشت کردم تا آن را در برنامۀ امروزم بگذارم. می‌توانید این داستان را در ادامه بخوانید.

***

داستان این‌طور شروع می‌شد که جوانی که بی‌پول شده بود، برای این‌که بتواند کسبی را آغاز کند، می‌رود سراغ یک آدم معتمد و خوش‌نامِ بازار که پول زیادی هم داشته است. به او می‌گوید: «می‌خواهم کاری را شروع کنم و به مقداری پول نیاز دارم. آیا می‌توانم از شما قرض بگیرم و کارم که روی رونق افتاد پولتان را بیاورم و پس بدهم؟»

بازاریِ پیر لبخند شیرینی می‌زند و می‌گوید: «در قبال این مبلغ، چه ضمانتی می‌دهی؟ آیا کسی می‌تواند ضامنت شود؟»

جوان چهره‌اش وا می‌رود و با ناخرسندی می‌گوید: «من اگر ضامن داشتم و اگر می‌توانستم پولی از جایی دیگر جور کنم که سراغ شما نمی‌آمدم. گفتم که، آهی در بساط ندارم. اما قول می‌دهم به‌محض این‌که درآمدم به حدی رسید که بتوانم پول شما را پس بدهم، همۀ آن را یکجا به شما بر‌گردانم.»

پیرمرد کلاه شاپویش را روی سر جابه‌جا می‌کند، چشمانش برقی می‌زند و می‌گوید: «مشکلی نیست. من این پول را به تو می‌دهم. اما در ازایش باید یک تار سبیلت را گرو بگذاری!»

جوان با شنیدن این حرف تکانی می‌خورد و چشم‌هایش گشاد می‌شود. بعد از مکثی می‌گوید: «نمی‌دانم چه بگویم... شرایطم را که گفتم... باید فکر کنم... می‌شود یک ساعت دیگر بیایم؟»

بازاری موافقت می کند، و جوان بیرون می‌رود تا گشتی در بازار بزند و فکر کند.

حدود یک ساعت بعد، او به حجرۀ پیرمرد بازاری برمی‌گردد و می‌گوید: «باشد، شرط شما را می‌پذیرم.» و دستش را که کمی لرزان بود به طرف سبیل‌هایش می‌برد، و در حالی‌که دانه‌های عرق روی پیشانی‌اش ظاهر شده بود، با چند بار وَر رفتن با سبیل‌هایش یکی از تارهای آن را می‌کند و به بازاری می‌دهد.

مدتی بعد، یکی از دوستان جوان او را می‌بیند که مغازۀ کوچکی باز کرده و به کسب‌وکار مشغول است. داخل می‌رود و احوال او را جویا می‌شود، و مخصوصا می‌پرسد که چطور پول راه انداختن مغازه را جور کرده است. جوان، جریان پیرمرد بازاری و گرو گذاشتن تار سبیلش را شرح می‌دهد. دوست جوان، که او هم آس‌وپاس بود، با خودش می‌گوید: «پس من هم می‌روم و همین کار را می‌کنم!»

خلاصه، دوست جوان هم به سراغ پیرمرد بازاری می‌رود و می‌گوید که آهی در بساط ندارد و آمده که پولی بگیرد و کاری راه بیندازد و بعد از این‌که کارش گرفت، پول او را پس خواهد داد. پیرمرد می‌پرسد که آیا کسی ضمانت او را می‌کند؛ و دوست جوان پاسخ منفی می‌دهد. بازاری، در نهایت سراغ همان شرط تار سبیل می‌رود، و تا آن را مطرح می‌کند، دوست جوان دست در سبیلش می‌کند و به‌سرعت سه تار آن را می‌کند و دستش را به‌سوی پیرمرد دراز می‌کند.

پیرمرد دنیادیده، لبخندی می‌زند و دست او را پس می‌زند. دوست جوان چهره‌اش مثل یخ می‌شود. می‌پرسد: «چه شده؟ تار سبیل‌های من ایرادی دارد؟!»

پیرمرد می‌گوید: «نه جوان. اگر من به دوستت پول قرض دادم، برای این بود که دیدم با شنیدن شرط من حسابی توی فکر رفت و یک ساعت وقت گذاشت و آخر سر با این دست و آن دست کردن، یک تار سبیلش را کند و به من داد. اما تو، حرف من تمام‌نشده سه تار سبیلت را کندی! تو که دور ریختن بخشی از بدن خودت برایت اهمیت ندارد، چطور انتظار داشته باشم که پول من را دور نریزی و خرج چیزهای بیخودی نکنی؟»

***

پیرمرد رانندۀ تاکسی وقتی داستانش را تمام کرد، گفت این روزها به چک و سفتۀ بعضی‌ها هم نمی‌شود اعتماد کرد. او، همان‌طور که نوشتم، پیرمرد خوش‌صحبتی بود و یک داستان هم دربارۀ این‌که چطور شد «انوشیروان» لقب «عادل» را گرفت، برایم تعریف کرد.

وقتی می‌خواستم پیاده شوم، پیرمرد مهربانِ رانندۀ تاکسی برایم دعای خیر کرد. حس خیلی خوبی داشتم. خوشحال بودم که در شهرم، در کشورم، هنوز راننده‌هایی هستند که وقتی سوار ماشین‌شان می‌شوی، با احساس بهتری پیاده می‌شوی. شاید او امروز برای من پیامی داشت. و شاید من امروز برای کسی پیامی داشته باشم. شاید امروز من باید این داستان را می‌شنیدم و آن را برای شما دوستان عزیز هم می‌نوشتم. شما دربارۀ همۀ اینها چه نظری دارید؟


عکس ابتدای مطلب، اثر پیمان هوشمندزاده است.

دیدگاه های شما  

 
0 #7 mostafabagheri 16 فروردین 1391 ساعت 16:08
مصطفي باقري
با سلام يكي از دلايل مهم پيشرفت من توي كارم اعتمادي بوده كه توي همكاران و دوستانم طي سالها به وجود آوردم و خدا رو شاكرم كه تا به امروز خدشه اي به اعتبارم وارد نكردم يه مثل قديمي هست كه ميگه سرمايه انسان اعتبارشه
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #6 فرزاد سلطانمرادی 12 اسفند 1390 ساعت 10:11
سلام
ایجاد اعتماد وفرهنگ اعتماد و بستر اعتماد را خودمان می سازیم پس بیایم همگی با هم برای ساختن ان در هر گوشه ای که هستیم همت کنیم وانجام دهیم.شاد باشید و پایدار
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+5 #5 پروانه جهانگیری حقیقی 23 بهمن 1390 ساعت 16:12
سلام استاد
به نظرمن مرد دنیا دیده تشخیص داده که مرد جوان به خویشتن خویش رجوع کرده وخودمقد سش را باوردارد ، وبراین باوراست که خواستن توانستن است ، وباید برای رفع گرفتاری ، با توکل به خداوند بترسد واقدام کند ، وکودک درونش رابرای تلاش هرچه بیشتر رام کند.ومطمئن شده که پیروزی درراه است ،
مردجهان دیده هم به خلوص نیت وهمت ،و................پی برده .
برعکس جوان دیگر چون جریان رامی دانسته بدون هیچ برنامه ریزی و...........تقاضای چنین کمکی را کرده بود.
وهم می توانیم بگوئیم:
آشناداند صدای آشنا آری ، آری جان فدای آشنا
استاد گرامی ازشما ممنونیم که وادارمان میفرمائید به هرطریقی که شده عادت کنیم چندسطری بنویسم، وحرف دلمان را راحت بزنیم .
طبق معمول موفق باشید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #4 شقایق قاسمی 19 بهمن 1390 ساعت 22:26
داستان تاثیر گذاری بود. لحظه ای به فکر فرو رفتم که آیا هنوز هم می توان اینگونه به دیگران اعتماد کرد؟
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #3 مهدي برزگر 19 بهمن 1390 ساعت 18:44
اين فرد به خودش اعتماد داشت .نمي خواست كه پول ان مرد را بخورد سيبل نشانه است از تعهد آن مرد كه من پول شما را بر مي گردانم .داستان جالبي بود مرسي از شما براي آن راننده تاكسي وبراي شما آرزوي طول عمر مي كنم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-7 #2 سید محمد حسینی 18 بهمن 1390 ساعت 09:30
سلام .اگر من باشم دست جلو کسی دراز نمیکنم اونقدر کار میکنم اون پولو به دست بیارم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #1 فرشید بدر 17 بهمن 1390 ساعت 23:55
سلام آره درسته البته این داستانها برمیگردن به گذشته که آقایون سیبیل داشتن و سبیلشون از جونشون واسشون مهمتر بود اما الان اگه کسی سبیل نذاره نمیشه با اون روش اعتماد کسیو جلب کرد. مشکل اینجاست که دیگه کسی به کسی اعتماد نداره و تو دوره ما از همه چیز مهمتر اعتبارسازیه تا سرمایه داشتن. ای کاش یسری راه کارهایی برای اعتماد سازی و اعتبار سازی میفرمودید استاد. ممنونم داستان قشنگی بود حتما ازش استفاده میکنم.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.