آموزش فروش

«که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، اما...»

فرستادن به ایمیل

«که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، اما...»متنی که در ادامه می‌خوانید نکته‌های جالبی دارد. نمی‌دانیم منبع اصلی آن کجاست و آیا اصالت دارد یا خیر، اما پیامی که در آن است آن‌قدر ارزشمند هست که بخواهیم با هم کمتر از دقیقه‌ای وقت بگذاریم و آن را بخوانیم. خوشحال می‌شویم پس از خواندن این متن، دیدگاه‌های خود را بنویسید.

شیخ حسن جهرمی می‌گوید: «در سالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه می‌زند. دیدمش که زیر آفتاب تموز [=تابستان] نشسته، نخ می‌ریسد و ترانه‌ زمزمه می‌کند.»

گفتم: «ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم.»

محمد مهتاب گفت: «نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده است؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز زلالیِ آب یا بلندیِ سرو یا نرمیِ گلبرگ یا کوششِ مورچه‌ای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کرده‌ای؟»
گفتم: «نه.»

گفت: «از من دور شو ای ملعون! که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، تو را نه.»

دیدگاه‌های خواندنی شما

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دانلود آموزش‌های محمود معظمی

دیدگاه های شما  

 
0 #5 کورش 19 دی 1394 ساعت 08:27
سلام،مطالب بسیارزیبا واموزنده ای ازشمااموختم،ودرزندگی وروابط روزانه ام بکاربردم وامروز اززندگیم بلطف خداراضی هستم،،ممنوپم بخاطرزحمتهای بی دریغ شما،،کورش
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #4 علیرضا 29 آذر 1394 ساعت 01:48
سلام
به نظرم وقتی ما نمیتوانیم از لحظه لحظه زندگی مان لذت ببریم چگونه میتوانیم بگوییم ما خوشبخت هستیم مگر زندگی غیر از این لحظه ها چیز دیگری است.

چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی



گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی



بر همه اهل آن زمین به مراد گردش دور آسمان بینی



آنچه بینی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #3 عباس 28 آذر 1394 ساعت 19:11
درودبه شما اقای معظمی ازشما خیلی چیزها یاد گرفتم ومهمترین این بود که هیچ وقت از خودمان انتظار بی اشتباه بودن ومعصوم بودن یا کامل بودن نداشته باشیم ممنون خدا قوت بده بهتون
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #2 امین 28 آذر 1394 ساعت 11:39
عشق در ذات بشر نهفته و از دل طبیعت تجلی پیدامی کند.
دوست دار شما _ از همدان
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #1 سید محمد رفیعی 28 آذر 1394 ساعت 07:13
سلام و ممنون بابت این متن زیبا که ارزش هزاران بار خواندن دارد........مثل همیشه عالی بود جناب استاد معظمی
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.