آموزش فروش

پیرمردِ زالزالک‌فروش

فرستادن به ایمیل

پیرمردِ زالزالک‌فروشمحمود معظمی/ خاطرم هست که حدود ۲۵ سال بیش، ظهرها که شرکتمان تعطیل می‌شد، به اتفاق پدرم می‌رفتیم خانه آنها و استراحتی می‌کردم و بعد سر کارم برمی‌گشتم. در این مسیر رفت‌وبرگشت، اتفاقات جالبی برای من رخ می‌داد. یک روز (چون مانند هر شرکت دیگری، شرکت ما هم دچار بحران‌هایی شده بود که ناشی از رشدِ آن بود و من احساس خوبی نداشتم و ناامید و نگران بودم و افسرده شده بودم؛ به‌خصوص که مسائل جنبی هم به این موضوع دامن می‌زد) فکر کردم این چه زندگی است که از صبح بلند می‌شویم و می‌دویم. آخرش که چه؟ رفته بودم توی آن دایرۀ نحسی که آدم با دلسوزی‌های بی‌جایی که برای خودش می‌کند، به جای چاره‌جویی فقط حال خودش را بدتر می‌کند. همین‌طور که پدر ما داشت رانندگی می‌کرد و من کنارش نشسته بودم، سرِ چهارراهی در نزدیکی تهرانپارس، پیرمردی را دیدم که روی یک کالسکۀ قدیمی بچه‌ها یک سینی گذاشته بود و مقداری زالزالک تویش بود و یک ترازوی کوچک و چند تا پاره‌سنگ. بعدازظهر گرمی بود. دیدم زیر سایه نشسته و دارد استراحت می‌کند. یک لحظه مغزم کلیکی کرد. (برای خواندن ادامۀ مقاله لطفاً کلیک کنید.)

از خودم پرسیدم که این مرد، چند سال دارد؟ نسبت به آن موقعِ من، ده بیست سال از من مسن‌تر بود. سرمایه‌اش چیست؟ یک کالسکه که با سینی و زالزالک و ترازوی توی آن، دوهزار تومان بیشتر نمی‌ارزید. عقل و هوش و فکرش چه بود؟ به نظر نمی‌رسید که آدم هوشمند یا تحصیلکرده یا متبحّری باشد. بساطی درست کرده بود که روزگارش را بگذراند. پیش خودم فکر کردم و گفتم محمود جان! این آقا در این سن و سال، احتمالا خانۀ خیلی مرتبی هم ندارد، احتمالا زندگی مرفهی هم ندارد، احتمالا حقوق بازنشستگی هم ندارد، پس‌انداز زیادی هم ندارد. این مرد، با یک کالسکه و یک سینی زالزالک و یک ترازو راه افتاده و دارد زندگی می‌کند. روی پای خودش ایستاده. گدایی نمی‌کند، ذلیل و زبون نیست. یک گوشه هم دارد استراحت می‌کند و بعد راه می‌افتد و می‌فروشد و فردا هم همین. ارزش‌ها و توانایی‌های من بالاتر است یا این مرد؟ دیدم من! تحصیلات بیشتر، نقدینگی بیشتر، اعتبار بیشتر، مشتریان خوب، دوستان و همکاران بارز و متبحری داشتم. الان که می‌روم، غذایم حاضر است. با ماشین می‌روم و می‌آیم. این همه آدم دارند به من سرویس میدهند. چه‌ام شده؟

از خودم پرسیدم که این مرد، چند سال دارد؟ سرمایه‌اش چیست؟
یک کالسکه که با سینی و زالزالک و ترازوی توی آن، دوهزار تومان بیشتر نمی‌ارزید.
عقل و هوش و فکرش چه بود؟

از پدرم خواهش کردم که بایستد. دختر کوچکم عقب ماشین نشسته بود. از ماشین پیاده شدم. دستم را روی زانویم گذاشتم و به پیرمرد زالزالک‌فروش تعظیمی کردم. و چون استراحت می‌کرد، مزاحمش نشدم. سوار ماشین شدم و راه افتادیم. پدرم و دخترم تعجب کردند. دلیل کارم را پرسیدند. گفتم من به عظمتِ انسان، به روحش، به امید، به تلاش، احترام و تواضع کردم. به معلم‌ام که آن گوشه نشسته بود. به معلمی که در آن شرایطِ سخت زندگی را ادامه می‌داد و به من یاد داد که روی پایم بایستم، ارزش‌هایم را ببینم، خدا را شکر کنم، غر نزنم، مثبت بیندیشم و از خودم بیرون بیایم. آدم وقتی زیاد توی فکرِ خودش است مأیوس و افسرده می‌شود. یکی از دلایل افسردگی، فکرِ زیاد راجع به خودمان است. وقتی زیاده از حد به خودم فکر کنم، یادم می‌رود که دیگرانی هم هستند، دنیایی هم هست، درختانی هم هستند. پرنده‌ای هم هست. یادم می‌رود الگو بگیرم.

آن روز در آن ماشین، معلم‌ام را پیدا کردم که کنار کوچه دراز کشیده بود. به ما درس داد که شجاع باش، توانایی و ارزش در شرایط سخت پدیدار می‌شود. اگر اوضاع و احوال خوب است که دیگر کارها خودش پیش می‌رود! دیگر من کارِ مهمی نمی‌کنم! اگر این همه داستان خواندیم، کتاب خواندیم، شرح حال بزرگان و پیامبران و مردان و زنان سخت‌کوش را خوانده‌ایم، برای چه بود؟ برای این که در لحظات سخت که دنیا بابِ میلِ ما نیست، چه بکنیم. آنجاست که باید تحمل کنیم. همان لحظه است که باید یادتان باشد که پیش‌کسوتان‌ات چه کردند، همان را بکنی. از این به بعد به جای غر زدن، ایراد گرفتن و دلسوزی برای خودمان، به جای این که زیاد در بندِ خودمان باشیم، بیرون بیاییم. از خودمان بیرون بیاییم و دنیا را نگاه کنیم. کسانی غیر از ما هستند. کسانی که در کنار ما هستند. نیازی نیست به «بیل گیتس» نگاه کنم. بیل گیتسِ من آن گوشه دراز کشیده بود. معلمِ من در آن گوشه دراز کشیده بود. یار در خانه و ما گِردِ جهان می‌گردیم! الگو هست، شاگرد باید باشد تا معلم بیاید.

آقا و خانم محترم، آیا شما که از زندگی ناراحتید و غر می‌زنید که چرا ماشینِ فلان و بهمان ندارم، مردِ زالزالک‌فروش را دیده‌اید؟ زالزالک‌فروشِ زندگی را دیده‌اید یا نه؟ اگر ببینید، خدا را شکر می‌کنید. قصدِ من مطلقا این نیست که کوچک بمانیم و رشد نکنیم. ما نمی‌توانیم کوچک باشیم. قصدِ من این است که بگویم ارزشِ چیزی را که دارید، آن‌چه را که هستید، بدانید. وقتی ناامید می‌شوید که نمی‌دانید که هستید. فقط مسئله را می‌بینید. برادرِ من آقای دکتر مسعود معظمی یک بازی با دانشجویانش در آمریکا می‌کند. می‌گوید دستتان را بیاورید جلویتان و به آن نگاه کنید. می‌پرسد دنیا بزرگ‌تر است یا کفِ دستِ شما. همه می‌گویند دنیا. می‌گوید حالا دستتان را جلوتر بیاورید. نگه‌اش دارید. حالا بفرمایید دنیا بزرگ‌تر است یا کفِ دستِ شما. هنوز دنیا بزرگ‌تر است ولی دنیا را نمی‌بینید. چرا دنیا را نمی‌بینید؟ برای این که کفِ دستتان مانعِ دیدنِ شما می‌شود. نه این‌که دنیایی نباشد. چرا کفِ دستمان را زیاد جلوی چشم‌مان می‌آوریم؟ این کفِ دست، نشانۀ مصائب و مشکلات است. اگر زیاد به مشکلات نزدیک شوید، دیگر دنیا و راه‌حل‌ها را نمی‌بینید و آن وقت مأیوس می‌شوید.

توصیه نمی‌کنم که مشکلات را نادیده بگیرید. ولی آنها را به چشمتان هم نچسبانید. آنها را همان اندازه که هستند، ببینید. مشکلات را به همان اندازه که هست، ببینید. اما مشکلاتِ بزرگ و کوچک چه هستند؟ اگر چشمِ یک عروسک یا دستش از جا دربیاید، یا چرخِ ماشین اسباب‌بازی بچه از جا دربیاید، ناله می‌کند. برایش مصیبتی است. برای او خیلی معضل است اما برای شما معضل بزرگی نیست. شما چرخش را جا می‌اندازید، دست عروسک را جا می‌اندازید یا نهایتا یک نوِ آن را برایش می‌خرید. و بچه آرام میشود. چرا این مسئله برای شما راحت است؟ چون شما نسبت به این مسئله توانایید و او نسبت به همان مسئله ناتوان است و برای همین، این مسئله برای او معضل بزرگی است. در حقیقت، مسائل نیستند که بزرگ یا کوچک‌اند، توانایی‌های ما هستند که کم یا زیادند. آن وقت که توانایی‌ها زیاد است، مسائل کوچک است. وقتی توانایی کم است، مسائل بزرگ می‌شود.

پس یک، دستت را به اندازه کافی دور از خودت نگه دار. مسئله را زیاد بزرگ نکنید. اگر اختلاف دارید با همسر یا فرزندتان یا با همکار یا رئیس‌تان، چه اشکالی دارد؟ چرا این‌قدر بزرگش می‌کنید؟ یکی اسم بچه‌اش را گذاشت «رستم»، بعد می‌ترسید صدایش کند. چرا بزرگش می‌کنیم؟ از سر عادت است. دوم، توانایی‌هایمان را نمی‌بینیم. اگر بچه این مهارت را یاد بگیرد، خودش دست عروسک را جا می‌اندازد. به خاطر داشته باشید خیلی وقت‌ها ما مثل آن کودک ناله می‌کنیم و پا به زمین می‌کوبیم، برای چیزی که خیلی ارزش ندارد و قابل حل است. حوصله کنید. مشکلات، نه بزرگ هستند و نه کوچک. انسان‌ها هستند که بزرگ و کوچک‌اند. انسانِ بزرگ، مسائل برایش کوچک است و برای انسانِ کوچک، مسائل بزرگ است. جزوِ انسان‌های بزرگ باشید چون بزرگ خلق شده‌اید. وقتی از منشأمان و از آن بزرگی و پادشاهی‌مان فاصله می‌گیریم، زندگی‌مان تلخ میشود. پادشاه نمی‌تواند مثل برده زندگی کند. ما پادشاهانی هستیم که برده‌وار زندگی می‌کنیم، چون یادمان رفته کی هستیم. چی هستیم و کجا هستیم.

به خودمان بیاییم. ارزش‌هایمان را مرور کنیم. کارهای ارزشمندی را که در طول روز یا هفته انجام داده‌ایم، یادداشت کنیم. مشورت کنیم. هیچ لزومی ندارد که همه مسائل را ما حل کنیم. آموزش ببینیم. در سمینارها و کارگاه‌های آموزشی شرکت کنیم. سمینارهایی در مورد موفقیت، هدف، همسرداری، شرکت‌داری، تربیت فرزند و.... احتیاجی هم نیست که به دانشگاه برویم. بروید و بیاموزید و اجرایش کنید. الان شما می‌دانید که وقتی به مسئله‌ای برخوردید، مغزِ مهربانتان به شما میگوید که زیاد بزرگش نکن. اولا این یک مسئله است. دوم، من چه توانایی‌هایی دارم. می‌توانی حل‌اش کن و نمی‌توانی، مشورت کن و دائم این کار را بکن تا موفق، شاد و سربلند زندگی کنی.

سمینار قهرمان زندگی(صوتی-دانلودی)

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دانلود آموزش‌های محمود معظمی

دیدگاه های شما  

 
0 #15 غلامرضا 28 شهریور 1394 ساعت 20:18
سلام و بااحترام خدمت استاد عزیزم من مطالب شمارو دنبال میکنم خیلی استفاده میبرم خدا سایه ی شمارو از سرما کم نکند ممنون
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #14 حسن بابائی 31 مرداد 1394 ساعت 08:38
با سلام و احترام
ممنونم استاد بزرگوار...
این دیدگاه را در این برهه از زمان خیلی از انسانها باید بخوانند و خداوند را شکر باشد بابت تمام داشته ها و خواسته هایشان...
درود
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #13 لیلی 27 مرداد 1394 ساعت 12:33
خیلی مطلب زیبایی بود.
راستش من چن تا از سی دی های چن سال پیش آقای معظمی رو دیدم و خیلی دیدگاهم ب زندگی عوض شد.ولی ی شماره رو سی دی ها بود ک هرچی تماس می گیرم کسی جوابگو نیست.
می تونم خواهش کنم شماره ارتباطی تون رو تو پاسخ برام بذارید.
ی دنیا ممنون
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #12 مهدی 13 مرداد 1394 ساعت 18:18
آقای معظمی حضرتعالی می فرمایید به پیرمرد زالزالک فروش نگاه کردم و خدا را شکر کردم این دلیلی برای مقایسه نیست؟ یعنی من خودم را مقایسه کنم و بگم من از این فرد وضع ام خوب است و مغرور بشوم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #11 مهدی حیدری 12 مرداد 1394 ساعت 09:28
سلام استاد معظمی ....من تنها یه سمینار شما را از طریق سی دی دیدم و زندگیم کاملا متحول شد ....از خدا میخوام که کمک کنه تو سمینار شما حضوری باشم واقعا علاقمندم ....نوابغ فروشتون رو کنجکاوم بیام ولی شرایطم مساعد نیست خدایا خودت کمک کن .....عاشقتم آقای معظمی
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #10 سامان 12 مرداد 1394 ساعت 02:00
سلام
مطلب جالب و آموزنده و موثر بود خصوصا بخش بزرگنمایی نکردن مشکلات و واقع بینی در آن و نیز اینکه توجه زیاد به خود مشکل آفرینی می کند که من این مساله را کاملا تجربه کرده ام.
ممنونم جناب معظمی
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #9 هماشرفي 08 مرداد 1394 ساعت 14:48
با سلام وسپاس

هميشه دوست دارم تواناييهاي خودم را دست كم نگيرم / از لطف خداوند تا حالا همه چي به خوبي پيش رفته و اميد دارم از اين به بعد هم همچنان پر انرژي و سلامت وبه اميد خداوند قدم بردارم و در همه ي امور ذندگي سربلند باشم .

متشكرم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #8 حسین رضایی 08 مرداد 1394 ساعت 14:00
بسیار سپاسگزارم
واقعا به این مطلب شدیدا نیاز داشتم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #7 شاهپور 08 مرداد 1394 ساعت 08:26
شایسته است همانگونه که آقای معظمی در سمینارهایشان نام ماه پنجم را به طور صحیح "امرداد" تلفظ می کنند، در سایت هم این مطلب درست شود، چون با حذف یک الف در ابتدا و تبدیل به "مرداد" معنای نام ماه از بیمرگی و جاودانگی تبدیل به عکس آن مرگ و نیستی می شود، یک لینک برای مطالعه بیشتر goo.gl/kqwL6X
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #6 مهدی 07 مرداد 1394 ساعت 14:11
مطلب بسیار زیبا و آموزنده ای بود
امیدوارم و سعی می کنم به این مطالب عمل کنم
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.