آموزش فروش

مطالب و مقالات | تندرستی | کسب‌وکار | خلاقیت و نوآوری | زندگی | خانوادگی

اون گاز می‌ده، تو گاز نده!

فرستادن به ایمیل

قاسم یزدان‌پناه در محاوره‌ها، مذاکرات و حتی صحبت‌های معمولی با افراد باید حداقل فاصله را حفظ کرد.
حداقل فاصله با طرف مقابل یک متر است؛ اگر کمتر از یک متر فاصله باشد، طرف مقابل احساس نا امنی می‌کند!
علت چیست؟

 

ادامه مطلب...

 
 

خجالت می‌کشم...!

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی /  یکی از مسائلی که بشر (به‌خصوص هم‌وطنان ایرانی) با آن دست‌پنجه نرم می‌کند «خجولی» است.

خیلی شنیده‌اید یا دیده‌اید افرادی را که دائم غُر می‌زنند، غیبت می‌کنند! وقتی از آن‌ها می‌پرسید:
اگر از فلانی ناراحتی، چرا به خودش نمی‌گویی؟
پاسخ می‌دهد: «آدمِ عاقل خودش باید بفهمد که اشتباه می‌کند» و...

ادامه مطلب...

 
 

«خوشبختی» را یاد بگیریم!

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی /  یکی از دوستان تعریف می‌کرد:
درجشن سالگرد ازدواج یکی از اقوام نزدیک ما دخترخانمی بودند که از خارج از کشور آمده بود.
لباس فاخری پوشیده بود و به خانم‌های دیگر که اطراف او نشسته بودند از امکاناتش در خارج از کشور تعریف می‌کرد و می‌گفت: این کفش را از سوییس خریدم و این لباس را از ایتالیا و...

ادامه مطلب...

 
 

غر نزن! بگو چه می‌خواهی؟!

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی/ چندین سال پیش، من و شرکایم ساختمانی ساختیم که دو تا از واحدهای آن، دفترِ کارِ من شد. و بعضی دیگر از واحدها را فروختیم به سایر خواستارانِ آن ملک. مدتی گذشت...
و چون من تجربه
ای داشتم و از بدوِ ساختهشدنِ آن ساختمان در آنجا بودم، انجمنی برای ادارهی آن ساختمان تشکیل دادیم و تصویب شد که من رئیس هیئت مدیرهی ساختمان باشم.
آن زمان متوجه شدم که چقدر ما در آموزش و پرورشمان نقص داریم!
اشخاصی که به مدارجِ بالای تحصیلی رسیده
اند، وقتی در جمع مینشینند، آنجایی که باید مسئولیت جمعی را بپذیرند و برای خودشان سهمی قائل شوند، چقدر بچگانه عمل میکنند!

(برای مطالعۀ ادامۀ مطلب، لطفاً کلیک کنید.)

 
 

وقتی با عشق کار می‌کنیم...

فرستادن به ایمیل

وقتی با عشق کار می‌کنیممحمود معظمی/ خاطرم هست که قبل از انقلاب وقتی که بچه‌مدرسه‌ای بودم، روز معلم بود و در یک برنامه رادیویی مصاحبه با معلمین پخش می‌شد.
یکی از سوالاتی که از معلمین و مدیران و مسئولینِ امر می‌پرسید، این بود که:
چه خاطره‌ای دارید؟
یکی از این خاطرات به یادِ من مانده که برای شما تعریف می‌کنم.
 
 
 

وقتی همه‌جا آسفالت می‌شود!

فرستادن به ایمیل

وقتی همه جا آسفالت می‌شودمحمود معظمی/ تجسم کنید در یک بیابان به هر دلیلی گم شده‌اید. اولین کاری که می‌کنید چیست؟
سعی می‌کنید یک کوره‌راهی پیدا کنید؟
روی بلندی می‌روید و ببینید راه از کجاست؟
اگر برحسب اتفاق درحال قدم‌زدن، یک ردپا یا یک جاده باریک یا حتی مال‌رو ببینید، خوشحال می‌شوید؛ چون ...
 
 
 

به راستی قهرمان کیست؟

فرستادن به ایمیل

به راستی قهرمان کیستمحمود معظمی/ همه ما با خواندن داستان‌ها و شعرها و یا فیلم‌هایی که می‌بینیم، نیرویی درون خود احساس می‌کنیم که ما را برمی‌انگیزد تا یک قهرمان شویم.
وقتی می‌گویند «قهرمان»، شاید هرکول، رستم یا سهراب در ذهنمان نقش ببندد؛ یا فلان هنرپیشه که نقش یک چترباز را بازی کرده است یا شاید هم دهانِ شیر را باز کرده! و مثال‌هایی از این قبیل.
 
 
 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

فرستادن به ایمیل

حافظ منشین بی می و معشوق زمانیبلندترین شب سال، یلدا را سپری کردیم و باز هم گذر از دل تاریک‌ترین تاریکی و رسیدن به نورِ روزی نو، به ما نوید داد که همواره در سخت‌ترین لحظات زندگی نیز باید «امید» داشت. سنت تفأل به دیوان حافظ، یکی از رسوم این شب ایرانی است و خوش دیدیم که در دومین روز از زمستان، با خواندن غزلی زیبا از حافظ سرخوش شویم و چهارشنبه‌ای دل‌انگیز را آغاز کنیم. برای خواندن این غزل، لطفاً به ادامۀ مطلب مراجعه نمایید.

 
 

«که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، اما...»

فرستادن به ایمیل

«که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، اما...»متنی که در ادامه می‌خوانید نکته‌های جالبی دارد. نمی‌دانیم منبع اصلی آن کجاست و آیا اصالت دارد یا خیر، اما پیامی که در آن است آن‌قدر ارزشمند هست که بخواهیم با هم کمتر از دقیقه‌ای وقت بگذاریم و آن را بخوانیم. خوشحال می‌شویم پس از خواندن این متن، دیدگاه‌های خود را بنویسید.

 
 

پیرمردِ زالزالک‌فروش

فرستادن به ایمیل

پیرمردِ زالزالک‌فروشمحمود معظمی/ خاطرم هست که حدود ۲۵ سال بیش، ظهرها که شرکتمان تعطیل می‌شد، به اتفاق پدرم می‌رفتیم خانه آنها و استراحتی می‌کردم و بعد سر کارم برمی‌گشتم. در این مسیر رفت‌وبرگشت، اتفاقات جالبی برای من رخ می‌داد. یک روز (چون مانند هر شرکت دیگری، شرکت ما هم دچار بحران‌هایی شده بود که ناشی از رشدِ آن بود و من احساس خوبی نداشتم و ناامید و نگران بودم و افسرده شده بودم؛ به‌خصوص که مسائل جنبی هم به این موضوع دامن می‌زد) فکر کردم این چه زندگی است که از صبح بلند می‌شویم و می‌دویم. آخرش که چه؟ رفته بودم توی آن دایرۀ نحسی که آدم با دلسوزی‌های بی‌جایی که برای خودش می‌کند، به جای چاره‌جویی فقط حال خودش را بدتر می‌کند. همین‌طور که پدر ما داشت رانندگی می‌کرد و من کنارش نشسته بودم، سرِ چهارراهی در نزدیکی تهرانپارس، پیرمردی را دیدم که روی یک کالسکۀ قدیمی بچه‌ها یک سینی گذاشته بود و مقداری زالزالک تویش بود و یک ترازوی کوچک و چند تا پاره‌سنگ. بعدازظهر گرمی بود. دیدم زیر سایه نشسته و دارد استراحت می‌کند. یک لحظه مغزم کلیکی کرد. (برای خواندن ادامۀ مقاله لطفاً کلیک کنید.)

 
 

محمود معظمی مهمان این بچه‌های دوست‌داشتنی بود

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی مهمان این بچه‌های دوست‌داشتنی بودمؤسسه‌ای است شکل‌یافته از اندیشۀ چند انسانِ مهربان. نامش «یک دنیا مهربانی» است و «رشد و بالندگی کودکان در دنیایی از مهربانی» را چشم‌انداز خود قرار داده است. هدفش را این تعریف کرده که کل بچه‌ها را آموزش بدهد تا هیچ بچه‌ای نباشد و نماند که به دلیل عدم آموزش، مورد سوء استفاده قرار گرفته یا توانمندی‌هایش را از دست بدهد. از اقدام‌های این مؤسسه، یکی برگزاری سمینار برای بچه‌های بی‌سرپرست یا برگزاری سمینارهایی به نفعِ آنهاست. در ماه خرداد، یک روز محمود معظمی در شهر زیبای بابل بود تا به همت این مؤسسه، سمیناری را برای بچه‌ها و مربی‌های «مؤسسۀ نیکوکاری سپهر» برگزار کند. مؤسسۀ یک دنیا مهربانی امیدوار است بتواند این سمینارها را به شکل مرتب برگزار کرده و از حضور استادان دیگر نیز بهره ببرد. اما در ادامۀ مطلب، می‌توانید فایل صوتی مربوط به سمینار بابل را گوش کرده و عکس‌هایی از این همایش مهربانانه را تماشا کنید که مطمئنیم همان‌قدر شما را سرشار از احساس‌های خوب خواهد کرد که ما با دیدن آنها حالمان بهتر شد.

 
 

محمود معظمی فیلسوف نیست؛ اما فلسفۀ زندگی را خیلی خوب فهمیده است

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی فیلسوف نیست؛ اما فلسفۀ زندگی را خیلی خوب فهمیده استامروز سوم خرداد است، روزی که خوشحالیم یک بار دیگر در یک سال دیگر از راه رسید و می‌توانیم زادروز محمود معظمی را شادباش بگوییم. از محمود معظمی بسیار آموخته‌ایم؛ اما به قول معروف: خوش‌تر آن باشد که سرّ دلبران/ گفته‌ آید در حدیث دیگران. از این رو، تصمیم گرفتیم به مناسبت امروز، گفته‌هایی را از «مصطفی ملکیان» نقل کنیم که در زمینۀ فلسفه از استادان و اندیشمندان تراز اول امروز ایران هستند. ایشان نکاتی را برای رعایت در زمینۀ برنامه‌ریزی درسی و مطالعاتی برای دانش‌پژوهان مطرح کرده‌اند، اما اگر آنها را بخوانید، در خواهید یافت که در حقیقت، آموزه‌هایی برای زندگی بهتر هستند و برای هر کسی قابل استفاده؛ و چارچوب آنها، همان آموزش‌های محمود معظمی مخصوصاً در زمینۀ ثروتمندی و شادمانی و چرخ زندگی است. وقتی این نکات را می‌خواندیم، این جمله از ذهن‌مان گذشت که: «محمود معظمی فیلسوف (به معنای پژوهشگر و استاد فلسفه یا کسی که اختصاصاً در این زمینه تحقیق و تدریس می‌کند و می‌نویسد) نیست، اما فلسفۀ زندگی را خیلی خوب فهمیده است.» یک بار دیگر می‌گوییم: «زادروزت فرخنده باد محمود معظمی!» و از شما دعوت می‌کنیم پس از خواندن ادامۀ مطلب، پیام‌های تبریک و آموخته‌های خود از محمود معظمی را در بخش دیدگاه‌ها حتماً بنویسید.

 
 

خیام، اگر ز باده مستی خوش باش!

فرستادن به ایمیل

خیام، اگر ز باده مستی خوش باش!امروز بیست و هشتم اردیبهشت‌ماه، روز بزرگداشت حکیم عمر خیام است. این شاعر و ریاضی‌دان که حضور در اکنون و درک معجزۀ آن، در تار و پود رباعی‌هایش تنیده شده است. بیایید در این روز، با هدیه دادن یک رباعی از خیام به همدیگر، از او یاد کنیم و این «قدر دانستنِ لحظۀ اکنون» را به هم یادآوری کنیم.

 
 

پیامِ پیامبر

فرستادن به ایمیل

پیامِ پیامبردر روزی مثل امروز ــ بیست و هفتم رجب ــ محمد امین به پیامبری برگزیده شد. او پیامبری بود که فرمود: «ز گهواره تا گور دانش بجوی»، پیامبری بود که یک سیاه را ــ که در آن زمان جز به بردگی نمی‌گماشتند ــ بر صدر نشاند تا نام خداوند را به گوش همه برساند، پیامبری بود که وقتی مکه را فتح کرد خون نریخت، و پیامبری بود که در سرزمینِ زنده به گور کردن دختران، به زن و مرد یکسان ارزش نهاد و فرمود که فراگیری دانش بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.

 
 

روزی برای فردوسی

فرستادن به ایمیل

روزی برای فردوسیامروز ۲۵ اردیبهشت‌ماه است. روزی که در تقویم پارسی به‌ نام فردوسی آراسته شده است. روزی برای بزرگداشت این شاعر پارسی‌سرای که بسی رنج برد در آن سالِ سی و عجم زنده کرد با کتابِ آهنگین‌اش؛ کتابی که در هزاران بیت‌اش حماسه‌های پارسی را به نظم کشیده است. (رنجی که البته عاشقانه بود؛ که اگر عشق نبود به سرودن شاهنامه و به‌یادگار گذاشتن این اثر، نمی‌توانست ۳۰ سال پایدارانه ادامه یابد. گنجی است این شاهنامه؛ و یادمان باشد که ناداشته عشق گنج میسر نمی‌شود.) از فردوسی سپاسگزاریم که «پی افکند از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند». این روز را به همۀ شما خوانندگان و اعضای عزیز وبسایت محمود معظمی شادباش می‌گوییم و پیشنهاد می‌کنیم در این روز، سری به شاهنامه بزنید و چند بیتی از این کتاب سترگ را بخوانید و لذت ببرید. (اینجا هم می‌توانید ابیات شاهنامه را در فضای اینترنت بخوانید.) همچنین، پیشنهاد می‌کنیم مخصوصاً اگر کارآفرین و در کار فروش هستید، این مقاله را نیز بخوانید؛ ربطش به فردوسی را خواهید یافت!‌

 
 

داستانی واقعی از زندگی محمود معظمی: حوصله داشته باشیم...

فرستادن به ایمیل

داستانی واقعی از زندگی محمود معظمی: حوصله داشته باشیم...امروز سر ناهار درسی ارزشمند از محمود معظمی آموختیم. مثل خوراک خوشمزه و داغی که ایشان میل کردند و لذت بردند، این داستان و درس ارزشمند را نیز داغِ داغ با شما در میان می‌گذاریم :) لطفاً هم‌اکنون به ادامۀ مطلب مراجعه فرمایید.

 
 

«پرویز امیرحسینی» دربارۀ «نیما» چه گفت؟

فرستادن به ایمیل

«پرویز امیرحسینی» دربارۀ «نیما» چه گفت؟علی‌اکبر قزوینی/ این روزها با «نیما» بیشتر آشنا شده‌ام، همان نیما یوشیج معروف. سالِ پیش بود که سری به خانه‌اش در یوش زدم که چه روستای باصفا و چه خانۀ دلبازی بود. هر چه از این اتاق به آن یکی می‌رفتی تمام نمی‌شد، و من در این اندیشه بودم که نیما کدام یک از شعرهایش را اینجا در این فضا یا در کنار رود و بالای کوه سروده، یا اصلاً چطور فکر نوسازی و انداختن طرحی نو در شعر فارسی به ذهنش خطور کرده بود. همین اواخر، کتاب «نامه‌ها»ی او را هم خریدم و در یکی از نامه‌ها این جمله‌اش بسیار به دلم نشست: «این منم که باید سرمشق زندگانی خودم باشم.» در حالی که در همنشینی با نیما هر چه بیشتر از دنیای ذهنی او لذت می‌بردم، کتاب شعرهای او را اینجا در دفتر محمود معظمی یافتم.

 
 

محمود معظمی؛ اندوهگین اما خوشبخت

فرستادن به ایمیل

دلمان برای محمود معظمی حسابی تنگ شده بود. چند روزی است که پس از سفر به کانادا برای تدفین همسرشان و رسیدگی به فرزندانشان، به ایران بازگشته‌اند تا دوباره آموزش‌های حضوری خود در جمع نوابغ فروش و سایر سمینارها و کارگاه‌های آموزشی‌شان را از سر بگیرند (از جمله سمینار شاد باشید و ثروتمند شوید که برای ۲۹ مهر در شیراز برنامه‌ریزی شده است). خاطرمان هست که معظمی یک روز پیش از ترک ایران، در جمع شما عزیزانی که برای تسلای خاطر او و سایر بازماندگانِ همسرشان به مسجد الغدیر آمده بودید، چطور از دشواری‌های سه‌گانۀ مرگ گفتند و این‌که چطور می‌توان بر آنها فائق آمد. بزرگ‌ترینِ آنها، پذیرفتنِ جای خالیِ عزیزی است که جسم مادی‌اش از این جهان رخت بر بسته است. در این روزها، که داغِ رفتنِ همسر مهربان محمود معظمی، خانم فریبا خیلتاش، هنوز برای ایشان تازه است و روزهایشان سخت، مناسب دیدیم سخنرانی کوتاه ایشان در مراسم یادبودِ همسرشان را در سایت قرار بدهیم. در این صحبت‌ کوتاه، محمود معظمی تاکید می‌کند که هرچند «اندوهگین» است، اما همچنان «خوشبخت» است. جز این، سخنرانی حجت‌الاسلام عرشیان‌فر و نیز سخنان کوتاه دکتر محمد سیدا در این مراسم یادبود را نیز آماده کرده‌ایم که برای دیدن و شنیدن آنها می‌توانید با ادامۀ مطلب همراه باشید.

 
 

ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﮔﻰ چیست؟

فرستادن به ایمیل

ﺧﻮﺍﺟﻪ‌ﺍﻯ ﻏﻼﻣﺶ ﺭﺍ ﻣﻴﻮﻩ‌ﺍﻯ ﺩﺍﺩ. ﻏﻼﻡ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺭﻏﺒﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻰ‌ﺧﻮﺭﺩ. ﺧﻮﺍﺟﻪ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﻼﻡ ﺭﺍ ﻣﻰ‌ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﻛﺎﺷﻜﻰ ﻧﻴﻤﻪ‌ﺍﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺩ ﻣﻰ‌ﺧﻮﺭﺩﻡ. ﺑﺪﻳﻦ ﺭﻏﺒﺖ ﻭ ﺧﻮﺷﻰ ﻛﻪ ﻏﻼﻡ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﻣﻰ‌ﺧﻮﺭَﺩ؛ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ!» ﭘﺲ ﺑﻪ ﻏﻼﻡ ﮔﻔﺖ: ...

 
 

در آن روزهای آخر، و پس از خبردار شدن از مرگ همسر، بر محمود معظمی چه گذشت؟

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی زمانی از وخامت حال همسرشان خانم فریبا خیل‌تاش آگاه شد که در میانۀ تورهای آموزشی نوابغ فروش در چالوس بود. او به‌تازگی از نزد همسرش بازگشته بود و پس از اطلاع از ماجرا، تمام تلاش‌اش را کرد تا بتواند هر چه زودتر دوباره نزد او برود و در لحظاتی که شاید آخرین لحظات دیدار در این جهان بود، در کنار همسر مهربانی باشد که ۲۶ سالِ سرشار از عشق را با هم گذرانده بودند. اما دست اجل، مهلت نداد... معظمی وقتی در مسجد هم دقایقی کوتاه صحبت کرد، زمانی که گفت تنها حسرتش این بود که آخرین لحظات در کنار همسرش نبود، بغض وجودش را گرفت و لحظاتی مکث کرد. بغض و مکثی که اشک را به چشمان اکثر حاضران آورد. ما در این سایت بنا نداریم مطالب احساساتی بنگاریم. نه محمود معظمی و نه ما، نمی‌خواهیم مطالبی درج کنیم که فاقد بار آموزشی هستند. اما از آنجا که نحوه برخورد محمود معظمی با این لحظات سخت و این خبر دردناک، حاوی نکاتی است که هر کسی می‌تواند از آنها برای مدیریت بحران‌های زندگی‌اش بهره ببرد، تصمیم گرفتیم رفتار محمود معظمی و واکنش‌هایش در آن روزهای آخر و پس از آگاهی از خبر درگذشت همسرشان را از دید افراد مختلف نقل کنیم. این پست که در ادامه می‌خوانید، با دریافت مطالب جدید از عزیزان تکمیل خواهد شد.

 
 

شعرهایی که نوابغ برای تسلای محمود معظمی و خانواده‌اش سرودند

فرستادن به ایمیل

آقای «پرویز امیرحسینی» یکی از دانش‌آموختگان خوش‌قریحۀ دورۀ نوابغ فروش است که شعرهای زیبایی می‌سرایند. ایشان به مناسبت درگذشت همسر محمود معظمی، خانم فریبا خیل‌تاش، شعری سرودند که در مراسم یابود ایشان با صدایی خوش توسط حجت‌الاسلام عرشیان‌فر قرائت شد. همچنین آقای «مهدی معمارنژاد» یکی دیگر از دانشجویان دورۀ نوابغ فروش نیز دوبیتی پرمعنایی سروده‌اند که از طریق ایمیل برای ما فرستادند. آقای «ابوالفضل پورشفیعی» دانشجوی دورۀ نهم نوابغ فروش نیز شعر زییایی سروده‌اند که همراه متنی در اختیار ما قرار دادند. از شما عزیزان دعوت می‌کنیم این شعرها و متن را در ادامۀ مطلب بخوانید.

 
 

آخرین درسی که «فریبا خیل‌تاش» به همۀ ما آموخت

فرستادن به ایمیل

علی‌اکبر قزوینی/ گاهی هر چه از دنیا رفتنِ عزیزی و دوستی و آشنایی را دیده و شنیده باشی، باز انگار فاصله‌ای را میان خودت و مرگ حس می‌کنی. گویی انسان ناخودآگاه نمی‌خواهد بپذیرد آن سیبی که بار‌ها فرو افتاده، باز هم خواهد افتاد. گویی دشوار است تصور کند که روزی شُترِ مرگ، بر درِ خانۀ او هم چهار زانو خواهد نشست. ناگهان اما رویدادی به مدد می‌آید تا این تصور را تغییر بدهد. اواسط هفته گذشته بود که آگاه شدیم تیم پزشکی ناظر بر سلامت جسمانی خانم فریبا خیل‌تاش، همسر محمود معظمی، طوری از بهبود ایشان قطع امید کرده است که تنها فرصتی چندروزه را برای زنده ماندن ایشان محتمل می‌داند. خانم خیل‌تاش در ونکوور بود، فرزندانش در کنارش. محمود معظمی تازه از نزد ایشان بازگشته و در چالوس به دانشجویان دورۀ نوابغ فروش درسِ درست فروختن و انسان بودن می‌داد، و ما که هنوز ایشان را در دفتر تهران ملاقات نکرده بودیم، امور معمول موسسه را پیش می‌بردیم. از لحظه‌ای که از این خبر تکان دهنده آگاه شدم...

 
 

محمود معظمی در جمع پدران و مادران ما چه گفت؟

فرستادن به ایمیل

پیش‌تر گزارش و عکس‌های جشن نیمۀ شعبان در سرای سالمندان شکیبا را در این پست منتشر کرده بودیم. محمود معظمی در آن جشن، دقایقی صحبت کرد و در ادامه، به هر یک از سالمندان عزیزی که در حکم پدران و مادران ما هستند، شاخه‌ای گل داد. ویدیوی صحبت‌های محمود معظمی و اهدای شاخه‌های گل را در ادامۀ مطلب می‌توانید مشاهده کنید. لطفا پس از دیدن این ویدیو، دیدگاه‌های خود را اینجا بنویسید.

 
 

درخت‌ها هم حرف می‌زنند

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی/ عادت دارم صبح یا بعدازظهر قدم بزنم. نزدیکِ محل زندگی من در ونکوور، یک اقیانوس و یک مسیر زیبا وجود دارد. در آنجا ۵ تا درخت هست که دوستانم هم می‌دانند که این ۵ تا درخت، دوستانِ من هستند. گاهی اوقات هم می‌گویم که معشوق من هستند. چرا اینها دوستان و معشوقِ من شدند؟

 
 

مورچه‌ها هم سهم دارند

فرستادن به ایمیل

محمود معظمی/ دوست دارید داستانی برایتان تعریف کنم؟ این را پدرِ من، از پدرش که پدربزرگِ من و روستازاده بود، نقل می‌کرد.

 
 

نظّاره کن در دود ما

فرستادن به ایمیل

«آتش زدی در عود ما/ نظّاره کن در دود ما...»

علی‌اکبر قزوینی/ جانِ تو خواهان یار است. جویای یار است و در پی دلدار است. ظاهرا از او جداست، اما پیوستۀ اوست و همچنان با اوست. آن‌که جداست تویی. آن‌که بریده تویی. آن‌که فراموش کرده و از یاد برده، تویی.

 
 

حال خوب یعنی چه؟

فرستادن به ایمیل

امسال سالِ حالِ خوب است، و نوشتیم که داشتن حالِ خوب در هر لحظه و لحظه‌لحظۀ این سال چقدر مهم است. حال خوب یعنی چه؟

 
 

چرا خانه‌های قدیمی «اتاق خواب» نداشت...

فرستادن به ایمیل

مطلبی را که در ادامه می‌خوانید، دوستمان «سید محمدمهدی نجفی یزدی» ارسال کرده‌اند و دربارۀ آن نوشته‌اند: «متن قشنگی دیدم که نوستالوژیک هم بود. یکی از عزیزان فرستاده بودند و حیفم آمد برای شما نفرستم.» از ایشان سپاسگزاریم؛ و دعوت می‌کنیم این متن تفکربرانگیز را در ادامه بخوانید، و حتما در انتها دیدگاه‌های خود را هم بنویسید.

 
 

چگونه «بی‌بی‌ جان» یک خانوادۀ پنج‌نفره را خوشبخت کرد

فرستادن به ایمیل

علی‌اکبر قزوینی/ آقا اسدالله برخی روزها در کارهای دفتر و امور نظافت، به ما کمک می‌کند. از هم‌وطنان افغانی ماست و سه فرزند دارد. «بی‌بی جان»، مادر ایشان، چند سال پیش در سن حدود ۸۵ سالگی به رحمت خدا رفت. آقا اسدالله خوش‌صحبت است و گاهی که فرصتی باشد، دقایقی هم‌صحبت می‌شویم. اهل آموختن و پیشرفت است و حرف‌های معمول و خسته‌کننده نمی‌زند. خیلی هم بانزاکت و خوش‌برخورد است و این ادب را در رفتار با فرزندانش هم می‌شود دید. یک روز، صحبت از بی‌بی‌جان شد و آموزه‌هایی که این مادر به فرزندانش داده بود. آن‌قدر این نکته‌ها جالب بود که پس از صحبتمان، به‌سرعت آنها را یادداشت کردم تا در ادامۀ این مطلب با شما در میان بگذارم. (ضمنا می‌توانید این مقاله را در قالب یک فایل PDF دانلود کنید یا آن را بشنوید. اطلاعات بیشتر را در ادامه مطلب خواهید یافت.)

 
 

یک نفر دیگر هم مثل «ماهان» شد

فرستادن به ایمیل

ماهان و معلمش را به یاد دارید؟ دوستمان «حسین رضایی» خبر دادند که آنها همین تازگی‌ها مهمان یک برنامۀ تلویزیونی بودند. مجری این برنامۀ تلویزیونی هم جلو دوربین، به نشانۀ همراهی با ماهان و کار ارزشمندی که معلم او انجام داده بود، موهای خود را تراشید. توضیحات بیشتر را لطفا در ادامۀ مطلب بخوانید.

 
 

صفحه 1 از 4