آموزش فروش

دختری که نمی‌توانست از پله‌ها پایین برود

علی‌اکبر قزوینی/ دیروز موقع خروج از ایستگاه متروی شریعتی، صحنه‌ای توجه من را جلب کرد که نگاه‌های خیلی‌های دیگر را هم به خود کشانده بود. روی پله برقی‌ای که به سمت بالا در حرکت بود برای خروج مسافران از ایستگاه، دختربچه‌ای حدود ۵ ساله، در میانه‌های پله تلاش می‌کرد تا خودش را به پایین برساند!

هر گام که دختر کوچک برمی‌داشت و خودش را به پلۀ پایینی می‌رساند، در آن مدت پله به همان اندازه به سمت بالا حرکت کرده بود و در نتیجه، دختر تقریبا همان‌جا در میانه‌های پله ثابت مانده بود.

دقیقا مشخص نبود که چرا او می‌خواست در جهت عکس روی پله‌ها حرکت کند. اما معلوم بود که هدفش از این کار، تفریح نیست؛ چون حالت چهره‌اش اثری از خوشحالی و شادابی نداشت و بیشتر نشان‌دهندۀ رنج و ناراحتی بود از این‌که چرا هر چه پایین می‌رود، نمی‌رسد! دوستش که او هم دختری تقریبا هم‌سن و سال او بود، پایین پله‌ها منتظرش بود؛ و دختر بیشتر حرص می‌خورد که می‌دید هر چه پایین می‌رود، نمی‌تواند به دوستش برسد.

مسافران وقتی او را روی پله می‌دیدند که تلاش می‌کند در جهت عکس پایین بیاید، توجه‌شان به او جلب می‌شد. از کنار او هم که می‌گذشتند و بالا می‌رفتند، سر برمی‌گرداندند و با لبخندی همچنان به تلاش بی‌سرانجام او نگاه می‌کردند. دختر هر چه پایین می‌رفت، باز همان‌جا مانده بود!

زمانی که من از پله‌ها بالا رفتم و راه خروج از ایستگاه را در پیش گرفتم، نگاهی به پایین انداختم و دیدم که دختر کوچولو، با وجود آن همه مسافر بزرگ‌سالی که از پایین به بالا می‌آمدند، همچنان در جهت عکسِ آنها و در جهت مخالف حرکت پله برقی، تلاش می‌کرد پایین برود. همۀ اینها در حالی بود که پله برقیِ دیگری که به سمت پایین می‌رفت، درست چسبیده به همین پله بود.

فکر می‌کنم دیگر چیزی نمانده بود که گریۀ دختر دربیاید. نمی‌دانم چرا هیچ‌کس هم به او نمی‌گفت همین پله را بالا برود (و نیازی هم نیست تلاش بکند؛ همان‌جا بایستد، خودِ پله برقی او را بالا می‌بَرَد!)، و از پلۀ چسبیده به آن که رو به پایین می‌رود، باز هم بدون تلاش و بالذت پایین برود.

و در همین افکار که بودم، یاد سمینار موفقیت محمود معظمی افتادم که در آن، با مثال‌هایی مشابه، مکانیسم  و سازوکار موفقیت را شرح داده و توضیح داده بود که چرا بعضی آدم‌ها هر چه می‌دوند و تلاش می‌کنند و عرق می‌ریزند، اصلا انگار هیچ پیش نمی‌روند و همان‌جایی که هستند ایستاده‌اند! به این فکر کردم که هدفِ او (رسیدن به دوستش) جلوی چشمش بود و فاصلۀ زیادی با آن نداشت، اما با این همه تلاش، به او نمی‌رسید. فکر کردم در زندگی خودمان تا چه حد ممکن است در موقعیت‌های مشابه گیر کرده باشیم و اصلا حواسمان هم نباشد و کسانی هم که از کنار ما می‌گذرند چیزی نگویند... چرا گاهی وقت‌ها از هدف تا موفقیت انگار یک دنیا راه است که هر چه می‌رویم به‌نظر می‌رسد به آن نمی‌رسیم؟ شما چه نظری دارید؟


خواندن این مطلب برای شما مفید بود؟ می‌توانید هم‌اکنون مشترک مطالب سایت شوید
تا جدیدترین مطالب برای شما ای‌میل شود. لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید:

دیدگاه های شما  

 
0 #15 پژمان پژوهش 09 مهر 1391 ساعت 16:04
جالب بود..
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #14 محسن 04 مهر 1391 ساعت 07:55
سلام
خيلي از ما تو زندگيمون پله ها رو برعكس حركت مي كنيم اما نكته اينجاست كه كسي بهمون نمي گه جهت رو داري اشتباه مي ري !!
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #13 حامد 29 شهریور 1391 ساعت 07:52
به گمانم هرکسی یا بهتر بگم ر حال حاضر خود من احساس می کنم که در حال پیش روی روی خالف جهت یک پله برقی هستم خب نمیدونم من اون پله ای که مسیر من رو طی می کنه رو میبینم ولی دلیل اینکه چرا دارم این مصیر رو طی می کنم رو نمیدونم....
ممنون
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #12 شاهرخ باقری اقدم 28 شهریور 1391 ساعت 16:09
درود بر شما.....مطلب جالبی بود ....به نظر من هدف دختر بچه که رسیدن به دوستش بوده درسته......ولی راه رسیدن به اون رو اشتباه انتخاب کرده.......در زندگی ما هم خیلی از این اشتباهات کردیم ولی با اموزشهایی که دیدیم ویا تجربیات خودمان فهمیدیم که باید هدف را دقیقا مشخص کنیم بعد راه درست را انتخاب کنیم.....پاینده باشید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #11 شکوه 24 شهریور 1391 ساعت 22:12
عزیزان من این دختر بچه فقط 5 سالش بود ای کاش کسی راه درست را به او یاد میداد ونمگذاشت این بچه کوچک عذاب بکشد اگر فرزند خودتان بود همینطور بی تفاوت از کنارش رد میشدید ویا برایش از فلسفه تعریف میکردید؟
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #10 مهدی برزگر 24 شهریور 1391 ساعت 20:16
کاش آدم بتونه راهای ساده رو انتخاب کنه.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #9 حجت 23 شهریور 1391 ساعت 10:55
سلام تجربه ی خیلی جالبی بود.امیدوارم جز انسانهایی نباشیم که تا اخر عمرشون وسط پله های اشتباهی زندگیشون گرفتار میشن. امیدوارم پله های زندگی همه ما درجهت موافق اهدافمون باشه و با سرعت هرجه بیشتر به سمت اونا در حرکت باشیم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #8 nafiseh 23 شهریور 1391 ساعت 10:00
جالب بود!!!
حالا دختر بچه متوجه پله های کناری شد یا نه؟؟؟؟؟
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #7 میثم 23 شهریور 1391 ساعت 09:00
سلام
یاد داستان مشابهی افتادم. روزی یکی از دوستان تعریف می کرد که در مغازه قصابی، زمانی که در حال خرید گوشت بوده خانمی میاد و مقداری استخوان و چربی گوشت از قصاب می خواد و وقتی نظر همه به سمتش جلب میشه،میگه که به دلیل گرانی قادر به خرید گوشت نیست و.... که همه این داستان ها رو میدونیم و نیاز به تکرار جزئیات نیست.
موضوع قابل توجه اینجاست که این دوست محترم ما شروع میکنه به شکایت پیش من که ببین اوضاع چجور شده!!! یه عده سال تا سال گوشت نمیخورن و.....
و من یه سوال ازش پرسیدم: تو وقتی دیدی اون زن اینطور خرید میکنه چه کار کردی؟
ولی ماسفانه اون دوست من جوابی نداشت. و بدتر از اون اینکه این داستان هر روزه و به دفعات داره تکرار میشه.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #6 fatima 23 شهریور 1391 ساعت 07:42
به نظر من نداشتن اطلاعات کافی و دقت نکردن در کارها در زندگی با همچین مشکلاتی مواجه میشویم. اینجاست که ترس بر ما چیره می شود ونمی توانیم درست فکر کنیم وتصمیم بگیریم.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.