آموزش فروش

شاید بلدوزر‌ها را خاموش نکرده‌اید...

شاید بلدوزر‌ها را خاموش نکرده‌اید...محمود معظمی/ سوارِ تاکسی شده بودم. راننده یک مرد جوان بود. دیدم در جلو تاکسی‌اش، یک نفرین‌نامه بر تعدادی از افراد نوشته است. من به او کمی نگاه کردم... پرسید دنبال چه می‌گردی؟ گفتم توجهم به این جملۀ نفرین که نوشتی جلب شده. گفت خب چه بنویسم؟ گفتم بهتر نبود به جای آن، بعضی دیگر را دعا کنی؟ مثلا به جای «لعنت بر پدر و مادر کسی که در اینجا آشغال بریزد» بنویسیم: «روحِ افرادی شاد که در اینجا آشغال نریزند». چرا مثبت‌اش نگوییم؟ ما که قرار است از خدا چیزی را بخواهیم، چرا بدش را بخواهیم و خوبش را طلب نکنیم؟ «خدایا! به ما نیرو و توانایی بده تا بتوانیم کشورمان، شهرمان را حفظ کنیم و فرزنمان را خوب تربیت کنیم»؛ تا این‌که، «خدایا! هر کسی را که نظر بد به بچۀ ما دارد، نیست و نابود کن». اگر قرار است خدا به تشخیص ما کسی را نابود کند، بهتر نیست از او بخواهیم، به جایش ما را آباد کند؟ اگر چیزی نابود شود، معنایش آباد شدن ماست؟ یا مثلا خدایا فلانی از صحنه روزگار محو شود. اگر سیستم خدایی تا این حدّ لق باشد که به حرفِ من این کار را انجام دهد که...! (برای مطالعۀ ادامۀ مقاله لطفاً کلیک کنید.)


این نفرین آیا اتفاق بهتری برای ما به دنبال خواهد داشت؟ وضع مالی من بهتر می‌شود؟ نه! فقط دلم خنک می‌شود. بهتر نیست که بگوییم «خدایا به راه راست هدایت‌اش کن»؟ بگوییم: «کمک‌اش کن زندگی و عشق را بفهمد و از این کار بیرون آید»؛ «خدایا! به من حوصله و متانت بده که درست رفتار کنم». شما خود را لحظه‌ای جای خدا بگذارید. اگر من از شما بخواهم که به جای نابودیِ یکی، دیگری را آباد کنید، کدام را بیشتر دوست خواهید داشت؟ نگرشمان را از خشم ونفرت برداریم و بر عشق وسازندگی تمرکز کنیم. به جای تخریب، بسازیم.

شما خود را لحظه‌ای جای خدا بگذارید.
اگر من از شما بخواهم که به جای نابودیِ یکی، دیگری را آباد کنید،
کدام را بیشتر دوست خواهید داشت؟

یکی از دوستانم از من مشورت می‌خواست. گفت ما در این شرکت تحولاتی انجام دادیم. مثلا شرکا و مدیران عامل نالایق را قلع‌وقمع کردیم و سهامشان را خریدیم و آن‌ها را بیرون کردیم اما بعد از چند سال، هنوز شرکت پا نگرفته و کارکنان ناراضی‌اند. نظر شما چیست؟ به او گفتم حکایت تو مثل این است که ساختمانی را که کهن و قدیمی است و کاربری ندارد و حتی مزاحم است، با بلدوزر خراب کرده‌اید. بعد از خراب کردن‌اش، باید بنا کنید. اما شما در این چند سال، دائم دارید با بلدوزر دور می‌زنید و حتی اجازۀ رویش علفی را هم نمی‌دهید! این خشم و نفرت می‌تواند محرکی برای براندازی باشد اما نمی‌تواند محرکی برای سازندگی باشد. وقتی وجود من مدام منفی و بر مبنای مُچ‌گیری باشد، امکانِ ساختن و رشد و بالندگی (حتی برای خودم، و البته دیگران) نیست. هی بخشنامه صادر می‌کنم و پدر این و آن را در می‌آورم. بیچاره می‌کنم... آخر که چه؟ هیچ کس کار نخواهد کرد. باید به گروهتان بگویید که دورانِ خشم و نفرت و براندازی تمام شده و باید بسازیم. شما هم همکاران ما هستید. بعضی‌تان ممکن است اشتباهاتی کرده باشید. الان می‌خواهید با ما کارکنید یا نه؟ بعد، همه با هم شروع به ساختن کنید. و بلدوزر را هم بیرون بیندازید. دیگر جای برای کلنگ‌زنی و بلدوزر نیست. مگر آن‌که نخواهی آباد کنی و بسازی.

بزرگ‌ترین مانعِ خوشبختی ما، افکارِ منفی‌ای است که در سرِ ماست.
به مجردی که من به نیستی و نابودی و بدِ کسی فکر کنم،
خودم پُر می‌شوم از افکار منفی.

بزرگ‌ترین مانعِ خوشبختی ما، افکارِ منفی‌ای است که در سرِ ماست. به مجردی که من به نیستی و نابودی و بدِ کسی فکر کنم، بدان که قبل از آسیب رسیدن به او (حالا آیا خدا خواسته‌های مرا اجرا کند یا نه) خودم پُر می‌شوم از افکار منفی. انگار که دست در لجن کنم و بخواهم به شما بپاشم. اول خودم بوی تعفن می‌گیرم. بخواهم به کسی دشنام بدهم، اول روح و زبانم آلوده می‌شود. به قول سعدی: «آتشِ خشمِ تو چون برگرفت، اول، خود سوختی.» وقتی من عصبانی می‌شوم و می‌خواهم خشم‌ام را روی شما خالی کنم، اول خودم می‌سوزم.

آرامش، صلح، دوستی و مهربانی در بستر «عشق»، «تولید» و «خلاقیت» رخ می‌دهد. خشم و نفرت فقط یک کار می‌کند: براندازی. آن هم البته لازم است. مثلا اگر از سوی دشمنتان احساس خطر نکنید، نیاز به دفاع حس نخواهید کرد. پس در جای خودش؛ اما به‌ندرت باید رخ دهد. اگر صبح تا شب بجنگی، یک جای کار اشکال دارد. و زندگی به جایی نمی‌رسد. کشورهایی که زیاد جنگیده‌اند، خانواده‌ها یا شرکت‌هایی که زیاد با هم می‌جنگند، فرسوده می‌شوند. اگر اطرافتان خیلی خرابی هست، خیلی نابسامانی هست و سردی و یأس و تاریکی و ناراحتی در اطرافتان فراوان است، شاید بلدوزر‌ها را خاموش نکرده‌اید. شاید آن‌ها را گوشه‌ای پارک نکرده‌اید. حتی اگر بلدوزر را بفرستید جایی امن، علف‌ها شروع می‌کند به سبز شدن. چه رسد به این‌که خودتان بنا یا باغچه‌ای بسازید و درختی بکارید.

بیایید چشم‌هایمان را بشوییم. اگر کسی خیلی در حق ما بدی کرد، از خدا بخواهیم او را هدایت کند. افکارمان را پاک و منزّه کنیم، محرک‌های ترس و عناد و خشم را از خود دور کنیم. به جای بدخواهی، برای خود و دیگران «خیر» بخواهیم. منظورم این نیست که مثل گوسفند بایستیم و کاری نکنیم؛ استحکام داشته باشیم. اما در اوج استحکام، محور فکرمان به «عشق» باشد. به قول کسی، اگر پولی از کسی طلب داری و داری او را به دادگاه می‌بری، لزومی ندارد در راهِ دادگاه حرص بخوری! یا می‌توانی پولت را پس بگیری یا نه؛ اما هرچه حرص بخوری، بیشتر آزار می‌بینی. دعا کن خدا به او کمک کند که وسعت زندگیش بیشتر شود و بتواند پولتان را بدهد. در دادگاه‌ها هم کسی که طلبکار است حق ندارد ابزارِ درآمدِ بدهکار را بگیرد یا توقیف کند. چون او باید کار کند تا پول ما را بدهد. اگر کسی را زندانی کنید، باید خرج زندانی بودنش را هم بدهید. چون او در زندان نمی‌تواند کار کند. ولی تا جایی که امکان دارد قانون می‌گوید بگذارید او تولید کند.

استحکام داشته باشیم. اما در اوج استحکام، محور فکرمان به «عشق» باشد.
به قول کسی، اگر پولی از کسی طلب داری و داری او را به دادگاه می‌بری،
لزومی ندارد در راهِ دادگاه حرص بخوری! یا می‌توانی پولت را پس بگیری یا نه؛
اما هرچه حرص بخوری، بیشتر آزار می‌بینی.

دشمنان ما، اگر از خدا بخواهیم کمکشان کند، می‌توانند دوستانِ خوب ما باشند. به جای نفرین، دعا کنیم. به جای بد خواستن، خیر خودمان را بخواهیم. به جای تنبیهِ آدم‌های بد، آدم‌های خوب را تشویق کنیم. شما در اداره، خانه، شهر، سازمان‌تان، آدم‌هایی را که کار خوب می‌کنند تشویق کنید؛ دیگران ترغیب به کارِ خوب می‌شوند. دنبال مجازات رفتن، فقط تمرکز روی این کار کردن، فایده ندارد. پاداش باید باشد. به ازای هر ۱۰ پاداش، یک مجازات. مثلا برای بچه‌تان، به ازای هر ۱۰ پاداش، یک مجازات در نظر بگیرید. تازه مجازات هم نباید در حد نفرت باشد. به منظور سازندگی. مثلا فرزندم، بستنی نمی‌خرم، سینما نمی‌روی، یا پیش فلان دوست‌ات نمی‌روی. به این دلیل. نه این‌که از خانه برو بیرون. این مجازات نیست. کشتن است. وقتی بکشی‌اش، دیگر درس به دردش نمی‌خورد. داستانِ قاضی‌القضات همدان را به یاد بیاوریم که عمل زشتی انجام داده بود. حاکم فهمید و دستور داد او را از بالای برج پایین بیندازند. پرسید چرا؟ حاکم گفت چون مایۀ عبرت دیگران شوی. گفت نمی‌شود یکی دیگر را بیندازید که مایۀ عبرت من شود؟ حاکم خنده‌اش گرفت و او را بخشید.

بیایید مهر و دعای مثبت و مهربانی و عشق را محور زندگی خود کنیم. اصل زندگی‌مان دعا و خیرخواهی و سازندگی و عشق باشد. این‌طوری زمین‌مان سبز، درختان‌مان بلند، خانه‌هامان بزرگ و پرنور و زیبا می‌شوند و نه‌تنها ما بلکه دیگران هم لذت خواهند برد. از همین الان شروع کنیم.

سمینار گنج پنهان در کسب‌وکار شما(صوتی-دانلودی)

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دانلود آموزش‌های محمود معظمی

دیدگاه های شما  

 
0 #2 بهرام رهگذر 08 اردیبهشت 1395 ساعت 00:19
شاید بلدوزر‌ها را خاموش نکرده‌اید!
این جمله‌ایست که مرا کشانید به وبسایت شما.
جمله جذابی انتخاب کرده‌اید!
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #1 مهرزاد 08 اسفند 1394 ساعت 09:35
در سر خیابان که رسیدم دنبال کتابفروشی ... بودم که دیدم فردی با یک دست بصورت نگاه به اطراف مشغول به نقاشی بود. وقتی از این و آن می‌پرسیدم آقا یا خانم از کجا باید به این آدرس کتابفروشی برسم ناگهان صدای هیاهوی جدال دو راننده بر اثر تصادف نظر همه را به خود جلب کرد. آنها مشغول متهم کردن و مقصر نمودن و خط و نشان کشیدن برای یکدیگر بودند. پشت سر این ماجرا در عرض ده الی پانزده دقیقه شاید اندازه صد یا بیشتر خودرو در پشت این تصادف با بوق یا بلند کردن صدا که آقا چرا درکتون نمیرسه بزنید کنار تا ما رد شیم و... خلاصه هر کس افاضاتی می‌کرد. یکی نبود پلیس در این ماجرا را و دیگری کم بودن فهم دو راننده را یکی بنا بر فحاشی کردن را. در این وسط چشم به آن نقاش افتد. او هم با یک دست خود که قلم‌مو داشت دستش را بالا کرده بود و زمزمه می‌کرد. نظرم به او جلب شد آهسته آهسته به او نزدیک شدم و به اوگفتم چی شده آقا! گفت: نفرین کردم. گفتم چرا نفرین. گفت:از خدا خواستم دستان همه راننده ها از روی بوق زدن با خودروشان قطع شود تا مثل من دستشان قطع شود. خندیم گفتم این نفرین است یا دعا. گفت: نفرین برای جدا کردن دستها از بوق زدن بهتر از نفرین برای قطع کردن دستهایشان است چون من آرزوی می‌کنم کسی مثل من نشود.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.