آموزش فروش

بازگشت به کودکی

ازگشت به کودکیمحمود معظمی/ تا به حال چند بار شده که دلتان خواسته باشد سوار تاب شوید و تاب‌بازی و تاب‌سواری کنید؟ اکثرِ ما بدون این‌که متوجه باشیم، وقتی که به زمینِ بازیِ بچه‌ها می‌رسیم ته دلمان می‌خواهد که برویم بازی کنیم. و اگر این ترمز‌ها را برداریم و ملاحظات را کنار بگذاریم، خیلی از ما‌ها دلمان می‌خواهد گاهی بچه باشیم. (برای مطالعۀ ادامۀ مقاله لطفاً کلیک کنید.)

حقیقت‌اش این است که کودکی فقط به دوران خاصی محدود نمی‌شود. ما تا آخرِ عمر، بازی‌ها، افکار و نیازهای کودکانه داریم. و ربطی هم به سن ندارد. در حقیقت، آن قسمتی که ما خیلی می‌توانیم شاد باشیم و خیلی راحت زندگی کنیم، قسمتِ کودکیِ ماست. این حالتِ کودکیِ ماست که می‌خواهیم یاد بگیریم و بازی کنیم. این حالت کودکیِ ماست که صداقت داریم و این حالت کودکیِ ماست که عشق و نفرتمان را راحت بیان می‌کنیم. مثل آن بچه‌ای که می‌گوید «آقا من از شما خوشم نمی‌آید» و اصلا نگران این نیست که تأییدش کنند یا نکنند. یا آن کودکی که عروسکش را می‌برد و به دست یک شخص غریبه می‌دهد و به او می‌گوید «با من دوست می‌شوی؟» بدون آن‌که بترسد تأییدش کنند یا نکنند.

ما تا آخرِ عمر، بازی‌ها، افکار و نیازهای کودکانه داریم.
و ربطی هم به سن ندارد. در حقیقت، آن قسمتی که ما خیلی می‌توانیم
شاد باشیم و خیلی راحت زندگی کنیم، قسمتِ کودکیِ ماست.

ما خیلی به «کودکی» فشار می‌آوریم و زور می‌گوییم. سعی می‌کنیم «کودکی» نباشد. بله، جاهایی هست که ما باید سنجیده‌تر و پخته‌تر فکر کنیم، ملاحظاتی را رعایت کنیم. اما خیلی جا‌ها هم هست که باید «کودکِ درون»مان را‌‌ رها کنیم، خودمان باشیم، آزاد باشیم و لذت بریم و حس خوبی از زندگی داشته باشیم؛ از این‌که صادق هستیم، می‌توانیم احساسمان را ببینیم و بیان کنیم. فکرمان را بگوییم و از مطرح کردنش نترسیم. انسانِ سالم، انسانی است که در جایگاه‌های مختلف، بنا بر ضرورتش، می‌تواند بچرخد. ‌گاه کودک باشد،‌ گاه بالغ باشد، بتواند در زمانِ خودش دستور بدهد یا بشنود. بستگی دارد که کجاست. بیاییم با کودکی‌مان آشتی کنیم. بیاییم با کودکی‌مان قاطی شویم. از کودک بودنمان خجالت نکشیم. در یک جاهایی این مرزهایی را که یاد گرفته‌ایم، کنار بگذاریم و خودمان باشیم.

کودک بودن مشخصاتی دارد. به یک کودک نگاه کنید. ببینید چه کار می‌کند:

اولین مشخصۀ کودک، «میلِ شدیدش به آموختن» است. دائم دارد یاد می‌گیرد. حتی گفته می‌شود که در ۴ سالگی، کودکان ۴۰۰ سوال می‌پرسند. اما وقتی به مدرسه وارد می‌شوند و تحت تعلیم و تربیت ما‌ها قرار می‌گیرند، یاد می‌گیرند که فکر کنند «یک نفر همه چیز را می‌داند» و باید از او یاد گرفت: پدر، مادر، معلم. دیگر سوال نمی‌کند. تبدیل می‌شود به موجودی که دائم باید در او باید چیزی بریزید. از «زنده بودن» درمی‌آید.

 

دومین خصوصیت کودک، «خلاقیتِ» اوست؛ دوست دارد خلق کند. دیده‌اید که بچه‌ها روی در و دیوار خط می‌کشند و اشیا را جابه‌جا می‌کنند؟ دائم دوست دارد کار جدیدی انجام دهد. و جالب این‌که هیچ ترسی ندارد این کار غلط است یا درست، که تأیید می‌شود یا نمی‌شود. تحیقات در آمریکا نشان داده که ضریب خلاقیتِ یک کودک در بدو تولد اگر ۱۰۰ باشد، ما این ضریب را در ۶ سالگی، با تعلیم و تربیت، به زیر ۱۰ می‌رسانیم! کودکی که پیش خودش فکر می‌کند همه کار می‌تواند بکند: «قهرمان داستان است. با شیر و پلنگ بجنگد. از درخت بالا برود. زیر آب برود. پرواز کند. ستاره را به چنگ آورد. حرف‌های یواشکی دارد. رازِ خودش را دارد...» تمامِ این‌ها را از او می‌گیریم. ممکن است بگویید که اگر این‌طور باشد که خیال‌پرداز می‌شویم. پس کِی پول و درآمد و کار؟ عرض کردم: «هر چیزی جای خودش را دارد.» در زمانِ خودش باید کودک باشی. در زمان خودش باید نکته‌سنج و باریک‌بین باشی.

آن چیزی که مسلّم است، خلاقیتْ ما را به اینجا رسانده است. افکاری که پیشینیانِ ما به کار می‌بردند، مورد تمسخر واقع می‌شد. ۷۰۰۰ فرسنگ زیرِ دریا.... می‌خندیدند. موشک‌های فضایی... همه می‌خندیدند. همه تخیل بوده ولی همین تخیل‌هاست که امروز به واقعیت پیوسته است. تخیلات‌مان را جدی بگیریم. کودکِ درونمان را بپرورانیم. البته در جای خودش. این‌قدر محدودش نکنیم.

در یک مجلسی هستی. دوست داری آوازی بخوانی. به تو هم می‌گویند حالا که دورِ هم هستیم، بفرمایید برایمان بخوانید. جوکی تعریف کنید. نگویید: «نه من بلد نیستم!» با این کار، کودک درونت را تحت فشار قرار می‌دهی. چرا؟ ابراز وجود کن! اما به تو گفته‌اند «وقتی کاری را انجام می‌دهی، آن کار باید کامل و بی‌نقص باشد. اگر نقص داشته باشد، نمرۀ ردی می‌گیری.» همیشه خودت را پایین و خفه و کوچک نگه می‌داری. دوست داری بلند شوی برقصی و پایکوبی کنی. ولی نمی‌کنی و می‌گویی بد است! مردم ببینند چه می‌گویند؟ مردمی هم که دارند من و تو را نگاه می‌کنند، مثل تو می‌گویند «دیگران مرا ببینند چه می‌گویند!» همه برای همدیگر نقش بازی می‌کنیم و کودک درونمان را خفه می‌کنیم. در جای خودش کودک باشیم. از صمیم قلب بخندیم. به چیزهای ساده بخندیم. نباید به اندازۀ یک کامیون برای ما انگیزه آورده شود تا خنده به لبانِ ما بیاید! کودک درونت را‌‌ رها کن تا همین طبیعت و همین گُل و پروازِ یک پروانه تو را بخنداند. تا یک غُنچه تو را به وجد آورد. کودکِ درونت را‌‌ رها کن!

یکی دیگر از خصوصیات کودک این است که «احساساتش را مطرح می‌کند» ــ تا موقعی که یادش بدهیم آنها را پنهان کند! یادبگیریم احساساتمان را، اگر هم نمی‌توانیم بیان کنیم، لااقل ببینیم. ببینیم که خوشمان نمی‌آید. ببینیم که لذت می‌بریم. اگر لذت می‌بریم، نگوییم بدمان می‌آید. دیده‌اید گاهی، برخی کسبه وقتی می‌خواهند چیزی را بخرند، یا واسطه‌ها، توی سر مال می‌زنند و عیب جنس را می‌گویند که ارزان بخرند؟ ما هم با خودمان همین کار را می‌کنیم. ولش کنید! اگر خوشمان می‌آید، بگوییم من از این جنس خیلی خوشم آمده: «چه ماشینتان را تمیز نگه‌داشته‌اید. این ماشین قیمتش چند است؟» باور کنید به احتمال زیاد، آن ماشین را به قیمت بهتری خواهید خرید. اصلا چرا باید زیر قیمت بخرید؟ قیمتش را بپردازید. چرا توی سرِ مال می‌زنیم؟ این‌ها همه برای این است که صداقتِ کودکانه‌مان را از دست داد‌ه‌ایم و داریم نقش بازی می‌کنیم. پیش خودمان فکر می‌کنیم اگر مال را تحقیر کنیم، آن را ارزان به ما خواهند فروخت. هرگز! تازه اگر هم بفروشند، از راه درستی به دست نیاورده‌ایم‌اش. قیمتش را بده و وقتِ خودت و دیگران را حرام نکن.

دیگر خاصیتِ کودک این است که «شاداب» است. به کوچک‌ترین چیزی خنده‌اش می‌گیرد. به کوچک‌ترین چیزی ممکن است متأثر شود. بازی می‌کند. در غلیان و نوسان است. به عبارتِ بهتر، «زنده» است. کودکِ درونمان را آزاد کنیم. زنده باشیم. در ارتباط باشیم. به کوچک‌ترین چیزی توجه کنیم. و از آنی که هستیم لذت ببریم.

شاید بپرسید این کار چگونه ممکن است؟ این همه مسئله داریم. اجاره‌خانه و کار و درآمد و خرابیِ ماشین، ترافیک، هوای آلوده و.... من کاری ندارم. من فقط می‌دانم اگر در جای خودش ــ ساعاتی در روز، لحظاتی در روز ــ خودتان باشید،‌‌ همان که حس‌تان به شما می‌گوید، این درست است. لااقل با همسرتان نقش بازی نکنید، یا با فرزندانتان، یا با دوستان صمیمی‌تان. ممکن است بگویید «من دوست صمیمی ندارم. مردم قابل اعتماد نیستند.» آن‌وقت به شما توصیه خواهم کرد که در انتخاب دوستانتان تجدید نظر کنید. حتما انسان‌های ساده و قابل اعتمادی در اطرافتان هستند. اجازه دهید خودشان را به شما نشان دهند. آن‌وقت در کنارِ آن‌ها مثل کودک خواهید بود. شاد، راحت، آزاد و ر‌ها! افکارتان را به دوستتان، همسرتان و فرزندانتان خواهید گفت و آن‌ها به شما. کاری کنیم خانه‌مان جایی شود که ما بتوانیم کودکِ درونمان را‌‌ رها کنیم. بخندیم. شاد باشیم. بیافرینیم. و از فشارهای روزمره، از این آداب و سننی که بعضا دست‌وپاگیر و مهلک است، خودمان را رهایی بخشیم.

بیایید کودکی را تمرین کنیم...

بیایید کودکی را تمرین کنیم. بیایید تاب‌بازی کنیم و نگوییم «من محمود معظمی هستم!» باشد، محمود معظمی هم در جای خودش یک کودک است و دوست دارد تاب‌سواری و سرسره‌بازی کند و خجالت می‌کشد از سرسره پایین بیاید. می‌گوید «مردم اگر من را در این حالت ببینند، چه خواهندگفت؟!» مردُم! مرا ببینید و هرچه هم دلتان خواست بگویید! ولی مطمئنم جز نیکی چیزی نخواهید گفت. چون شما مردمانی هستید که کودکانِ وجودتان را‌‌ رها و آزاد می‌کنید.

» شما چه نظری دارید؟
لطفاً دیدگاه‌های ارزشمند خود را اینجا بنویسید. سپاسگزاریم!

بازگشت به کودکی

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دانلود آموزش‌های محمود معظمی

دیدگاه های شما  

 
0 #12 سعید 22 اردیبهشت 1395 ساعت 04:04
ادم ها تا پایان زندگی در حال رشدن و سنین کودکی و نوجوانی بیشترین نقش و در زندگی داره هر نیاز و خواسته ای که در سنین اجرا نشه فراموش یا از بین نمیره بلمه ار ضا نشدن اون عواقبی داره که باید رفع بشه موفق باشید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-1 #11 fatemeh 14 آذر 1394 ساعت 20:46
:sad:
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #10 fatemeh 14 آذر 1394 ساعت 20:44
سلام من دوست دارم کودکی کنم و بازی کنم و با نظر شما کاملا موافقم ولی واقعاددر این جامعه ای که باید دخترها حجب و حیا داشته باشند و بلند نخندند و ندوند و خیلی از کارهای کودکانه که مغایر وقار و متانت است را انجام ندهند چه میشود کرد جز سرکوب کودک درون همان کاری که با ما کردند و از ما اخمو و بد اخلاق و به اصطلاح سنگین ومتین ساختند...افسوس که کودکی مان رفت و چه زود دیر شد.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #9 لیلا 08 آذر 1394 ساعت 19:11
عالی بود کاش مثل دوران کودکی بودیم و زندگی می کردیم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #8 فاطمه یزدیان 08 آذر 1394 ساعت 18:48
با عرض سلام خدمت استادمعضمی بزرگوار
کودک یعنی یک دنیا سادگی ،
اگر تک تک ما در حفظ این سادگی کوشا باشیم وقیدهای بی معنی ودست و پا گیری رو که حاصل آموزشهای غلط دوران زندگیمان بود رو برداریم،حتما خیلی آرامتر وسبکتر خواهیم شد،ودرپی این سادگی وآرامش یقینا موفقیت خواهد آمد،باید ساده بی ریا وتلاشگر بود
الهی همگی بچه های خوب وموففی باشید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #7 کامران 08 آذر 1394 ساعت 10:10
سلام
کاملا موافقم
یک قسمتی را هم میخواستم با اجازتون اضافه کنم و اونم اینکه کودکان بسیار پیگیر و سرسخت هستن.تا چیزیرا بدست نیارن ول کنش نیستن.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #6 زهرا 07 آذر 1394 ساعت 15:35
با سلام مطلب قشنگی بود.من هربارميام کودک شوم ميگويندزشت.زن به این بزرگی داد نزن نميزارن آقای معظمی.حتی وقتی دارم تاب می خورم صدات بلندنکني زشت.زشت.........
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #5 یاس 07 آذر 1394 ساعت 00:03
با سلام و تشکر از شما
تقاضای روش پرداخت با paypal رو برای ساکنین خارج از ایران داشتم
متشکرم از توجه شما
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #4 هماشرفی 02 آذر 1394 ساعت 14:26
با سلام وسپاس

بسیار عالی هست و من خاطره های جالبی دارم واقعا لذتبخش هست

متشکرم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #3 ثمر 02 آذر 1394 ساعت 10:18
:lol: همیشه وقتی کودکانه رفتارکردم و شاد رها بودم حس بهتری به زندگی داشتم حس زنده بودن بیشتری داشتم چون از خودم راضی بودم ولی بعضی جاها خودمو محدود کردم که اینکار زشته یا بقیه چی میگن البته که نظر بقیه مهم نیست ولی خب عرف جامعه روی ما تاثیر میذارده.در کل باید کودکانه زیست فقط کودکانه تا سرزنده باقی ماند.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.