آموزش فروش

مرد را دردی اگر باشد خوش است

مرد را دردی اگر باشد خوش استعلی‌اکبر قزوینی/ در تعطیلات عید فرصت مغتنمی فراهم شد تا کتاب «دنیای سوفی» را از ابتدا تا انتها بخوانم. در مقالۀ پیشین (تلویزیون‌ها خاموش، کتاب‌ها روشن!) نوشته بودم که هر روز زمان کوتاهی را هم شده، مداوم و مرتب به کتاب خواندن اختصاص بدهید. اما این باعث نمی‌شود در زمان‌هایی که مجال و فراغت بیشتری دارید، زمان مطالعۀ خود را بیشتر نکنید. اتفاقاً گاهی اوقات آرامش و دوری از فضای کاری و شهری، موجب می‌شود بیشتر بتوانید در خواندن غرق شوید و دربارۀ مطالب خوانده‌شده تأمل و اندیشه کنید. (برای مطالعۀ ادامۀ مطلب، لطفاً کلیک کنید.)

اما «دنیای سوفی» کتابی است داستانی درباره تاریخ فلسفه، که بسیار خوشخوان و روان نوشته شده و خواننده را به سفری دلپذیر می‌برد و او را با سیر پیشرفت و تکامل فلسفه در مغرب‌زمین آشنا می‌کند. با اینکه شخصیت اصلی کتاب نوجوانی است ۱۴ ساله، و هدفِ اصلی کتاب نیز آموزش فلسفه یا به عبارتی آموزش «تفکر فلسفی» به مخاطبان نوجوان و جوان است، به‌شخصه فکر نمی‌کنم اگر این کتاب را در آن سنین می‌خواندم چیز زیادی دستگیرم می‌شد! اما پس از خواندن این کتاب، به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی بوده که تاکنون خوانده‌ام. گویی تا پیش از خواندن آن، دنیا را از پشتِ لنزی می‌دیدم که تصاویرش «فوکوس» نبود. خواندن این کتاب، آن لنز را چرخاند و تنظیم کرد و تصویری «واضح» (یا دقیق‌تر، کمتر مبهم) از جهان را پیش رویم قرار داد. این است که در همین جا پیشنهاد می‌کنم حتماً «دنیای سوفی» را در برنامۀ مطالعاتی امسال خود قرار بدهید.

فلسفه یا تفکر فلسفی، به پرسش‌های بزرگی می‌پردازد که دغدغۀ مشترکِ همۀ انسان‌هاست. دغدغه‌هایی همیشگی در طول تاریخی که بشر خود را شناخته است. محمود معظمی در آموزش‌های ثروتمندی، چرخه‌ای شش‌پَر را ترسیم می‌کند و می گوید اگر پرّه‌های این چرخه همسان و تقریباً هم‌اندازه نباشند، شخص نمی‌تواند «ثروتمندی» را به‌تمامی تجربه، درک و زندگی کند. این بخش‌ها عبارتند از: علایق فردی، نقش اجتماعی، روابط خانوادگی، وضع مادی و کسب‌وکار، تندرستیِ جسم و روان، و معنای زندگی. از همین روست که گاهی افرادِ پولداری را می‌بینیم که احساس تهی بودن می‌کنند و با اینکه گویی سر چاهی تمام‌نشدنی از پول ایستاده‌اند، اصلاً نمی‌توانند از زندگی لذت ببرند. برعکس نیز کسانی بسیار اهل معنا هستند و به دریافت‌های بالا و عمیقی از زندگی رسیده‌اند، اما چون پولِ کافی برای لذت بردن از زندگی ندارند یا مثلاً برای علایق شخصی خود، گردش در طبیعت، سفر، رسیدگی به خانواده و... وقت نگذاشته‌اند، از زندگی خود ناراضی و ناخشنود هستند.

اما تمرکز این مقاله بر پرّۀ «معنای زندگی» است. انسان می‌پرسد و می‌خواهد به پاسخ برسد. او زمانی که به زندگی و به این همه طلوع و غروب، کار و فراغت، آمدن و رفتن، و زادن و مردن می‌اندیشد، می‌گوید: «ربّنا ما خلقت هذا باطلا» (خداوندا، تو این همه را بیهوده نیافریده‌ای). او «درد»ی را در وجود خود می‌بیند و در پی درمان آن برمی‌آید. همانطور که شاعر می‌فرماید: «مرد را دردی اگر باشد خوش است.»

مُراد از «مرد» در اینجا همان «انسان» است فارغ از رنگ و نژاد و پیشه و پیشینه و جنسیت. و «درد» همان «پرسش»های عمیقی است که حتی ممکن است شبانگاه خواب را از چشمان او برباید. او ممکن است بیندیشد: «اگر به حرکت دستی کلاف به انتهایش برسد، پس این تکاپوی خلاقِ بی‌انتها از بهر چیست؟» یا به بیان دیگر: «ز کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟/ به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟»

اندیشیدن به این پرسش‌ها و دغدغه‌های عمیق و ازلی، همواره وجود داشته و وجود این همه مکتب فلسفی و نظایر آن نشان می‌دهد که شاید به قول سهراب سپهری: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم.» به عبارت دیگر، همواره باید از خود سوالات بزرگ بپرسیم و بدانیم که در سایۀ جست‌وجو برای یافتنِ پاسخی برای آنهاست که دنیای ما (و به تبعِ آن هر چیزی مربوط به ما از جمله کسب‌وکار ما) بزرگ می‌شود.

«استیو جابز» در دنیای تکنولوژی و در «سیلیکون ولی» که مرکز تجمع مهم‌ترین شرکت‌های دنیای تکنولوژی نظیر مایکروسافت، گوگل، یاهو، فیسبوک و... است، از نظر من با همۀ آدم‌های آنجا فرق داشته است. وقتی به دلایل این تفاوت می‌اندیشم، درمی‌یابم که او از جملۀ آن انسان‌های شوریده‌ای بود که دردِ سؤالات بزرگ در درون او بوده و قصدش بهتر کردن زندگی مردم به سهم خودش، کاستن از رنج‌های آنها و خوش‌تر کردن آنها تا جایی که می‌توانسته. از هیچ شرکتی انتظار نمی‌رفته و نمی‌رود که در متن آگهی تبلیغاتی‌اش، این جملات را به کار ببرد:

"Here’s to the crazy ones. The misfits. The rebels. The troublemakers. The round pegs in the square holes. The ones who see things differently. They’re not fond of rules. And they have no respect for the status quo. You can quote them, disagree with them, glorify or vilify them. About the only thing you can’t do is ignore them. Because they change things. They push the human race forward. And while some may see them as the crazy ones, we see genius. Because the people who are crazy enough to think they can change the world, are the ones who do."

که به نظر من اگر قرار باشد عصارۀ آن به زبان پارسیِ قابل‌فهم ترجمه شود، چنین چیزی خواهد بود:

«برای شیدایان. شوریدگان. سوته‌دلان. رندان. نظربازان و عافیت‌سوزان. برای میخوارگان و سرگشتگان. برای آنان که در خراباتِ مغان نور خدا می‌بینند. برای مستان و مستانه‌ها. برای شیفتگان و دیوانگان. برای مجنونان. برای آنان که محتسب و شحنه و زاهد را به هیچ می‌انگارند. برای آنان که اندر دل آتش می‌روند و پروانه می‌شوند. برای آنان که هم خویش را بیگانه می‌کنند و هم خانه را ویرانه.»

استیو جابز آنقدر دردمند بود که می‌دانست تکنولوژی پاسخ دردهای بشر نیست و در یکی از آخرین همایش‌های ارائه محصولات اپل، جملاتی را به این مضمون بیان کرد. با این همه، او احتمالاً هر روز با این خواست و پرسش بزرگ از خواب برمی‌خاست که «جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کند.» میراثِ او در اپل آنقدر زنده است که «تیم کوک»، جانشینِ فعلی او در اپل، در یکی از جدیدترین مصاحبه‌هایش گفته که برای اغلب شرکت‌ها ارقام و فروش بالا و... مهم است، اما اینها هیچ وقت برای اپل در اولویت نبوده است. آنها هرگز نمی‌خواهند به بهای ارائه یک محصول ناکامل یا کم‌کیفیت، در بازارْ اول باشند. آنها نه نخستین پخش‌کنندۀ قابل حمل موسیقی را ابداع کردند، نه نخستین گوشی هوشمند تلفن همراه، نه نخستین تبلت و نه نخستین ساعت هوشمند. اما در همۀ این عرصه‌ها شاید بتوان گفت بهترین‌ها را عرضه کردند طوری که سایرین به‌سرعت به الگوبرداری و کپی‌ کردن از آنها روی آوردند.

چند روز پیش در سایت مجله خلاقیت مطلبی را دربارۀ جوانی کم‌سن‌وسال خواندم که در آمریکا زندگی می‌کند و جوان‌ترین میلیاردر جهان است. در تمام سطرهای این مطلب، نکته‌ای را ندیدم که نشان دهد این فرد دغدغه و درد و پرسش‌هایی عمیق داشته باشد. از خانواده‌ای ثروتمند بوده که همواره هر چه خواسته (حتی خودرو بی‌ام‌و!) برایش فراهم بوده. با خودم اندیشیدم این آدم (گیریم با معیارهای این دنیا هر چقدر هم موفق و پولدار) چه حرفی برای من و امثال من دارد؟ کجای زندگی و طرز فکر او برایم الهامبخش است؟ جالب بود که دیدم دیدگاه‌های مخاطبان پای آن مطلب نیز همگی منفی است و به عبارتی، کسی از خواندن آن مطلب حس خوبی پیدا نکرده بود.

آن پرسش‌های بزرگی که نوشتم و با خواندن کتاب «دنیای سوفی» برایم پررنگ‌تر شدند، شاید مرا از حبابِ خوشی‌های الکی بیرون بیاورد. به گمانم کسی که به معنای زندگی می‌اندیشد و نگاهی فلسفی به زندگی دارد، شاید همیشه خوشحال نباشد، اما خوشبخت است. و اگر زمینه‌های مساعدی داشته باشد، می‌تواند این پرسش‌ها را در قالب هنر و ابداع و کنجکاوی‌های علمی، به پاسخ‌هایی برساند. آیا «نیما» اگر دردی از درون نداشت می‌توانست چنین شعر خیال‌انگیزی بسراید: «شباهنگام، در آن دم، که برجا، دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگان‌اند/ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام/ گرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم/ تو را من چشم در راهم.» آیا «عطار» اگر از جماعت شوریدگان و دردمندان نبود می‌سرود: «به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم/ به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم.» آیا «نیوتن» و «اینشتین» از روی خوشی و هوس‌های موقتی عمری را صرف کشف قوانین عالم فیزیکی کردند؟ و آیا اگر «استیو جابز» دغدغه‌های بزرگ نداشت، می توانست اپل را پس از اینکه به ورطۀ ورشکستگی افتاده بود، این‌چنین شکوفا کند و چنین محصولات دوست‌داشتنی‌ای خلق کند؟

حرف‌های پراکندۀ این مقاله را می‌خواهم اینگونه خلاصه کنم:

«عناوینی مثل جوان‌ترین میلیاردر دنیا یا مشهورترین کارآفرین و نظایر آن، در بازۀ زندگیِ کوتاهی که هر یک از ما بر این سیاره داریم، اصلاً اهمیتی ندارند. مهم‌تر از همه آن است که به دنیای درون خود بروید، دردها و پرسش‌ها را بیابید، و در زندگی خود پی یافتن پاسخ برای این پرسش‌های عمیق باشید. آن‌وقت است که هر کاری در سایۀ آن بکنید، هم برای خودتان مفیدتر خواهد بود و هم برای دنیا.» راستی، برخی از پرسش‌هایی که با خواندن «دنیای سوفی» در ذهنم شکل گرفت، مرا به سمت کتابی سوق داد که تازه خریده‌ام و می خواهم خواندن آن را آغاز کنم: «روان‌درمانی اگزیستانسیال». دربارۀ این کتاب نوشته شده: «هر کس که آن را بخواند، عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌گیرد و خردمندتر می‌شود؛ انگار چندین ساعت به گفت‌وگو با کسی نشسته که عزمش را برای عبور از ژرف‌ترین مشکلات بشری جزم کرده است. داستایفسکی، تولستوی، کافکا، سارتر، کامو و بسیاری دیگر با نویسنده هم‌آوا شده‌اند تا از دلواپسی‌های غایی بشر بگویند.»

و کلام آخر:

«تو ای خوانندۀ عزیز! اگر دردی و دردهایی داری، اگر پرسش‌هایی بزرگ ذهنت را ناآرام کرده‌اند، اگر از وضعیت فعلی خود راضی نیستی و چشم به قله‌های بلند داری، دردهایت را قدر بدان، و بدان که همان‌ها گنج تو هستند: با این همه این رنجِ شما، گنجِ شما باد....»

ویراستی از این مقاله در شمارۀ ۶۴ مجلۀ خلاقیت منتشر شده است.

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دانلود آموزش‌های محمود معظمی

دیدگاه های شما  

 
+1 #7 سیدعبدالله فاطمی زاده 19 اردیبهشت 1394 ساعت 11:10
سلام به همه دوستای خوبم.
درابتدای هفته،روزهای خوش و پراز انرژی برای همتون آرزو میکنم.
این مطلب واقعافوق العاده بود.من ازلحظه ای که واردمحل کارم شدم،احساس خستگی زیادی داشتم و دقایقی رو به بیکاری سپری کردم.تااینکه مثل همیشه،جرقه خواندن مطالب سایت دکترمعظمی در درونم،روشن شد.این مطلب رو دیدم وشروع به مطالعه اون کردم.
دربین خواندن مطلب،پاسخگوی هموطنان عزیز هم بودم ولی مطالب این موضوع،ذهنم رو بسیار درگیرکرده بود.
از استاد قزوینی هم بسیارسپاس گزارم که با ارسال این مطالب،خستگی رو از روح و روانمون خارج کرده و انرژی های مثبت رو جایگزین می کنند.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #6 محمد صالحی 19 اردیبهشت 1394 ساعت 07:19
بخاطر مطلب و وقتتون بسیار سپاسگذارم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #5 محسن همراه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 05:55
واوووووو
عاشقتم آقای قزوینی شما خودت از اون آدم هایی هستی که می خوای دنیا را بهتر کنی
ممنون
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #4 شهلا فروزانفر 18 اردیبهشت 1394 ساعت 23:14
ممنون از مطلب جالب وخواندنی شما .موفق باشید .
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #3 مهدخت 18 اردیبهشت 1394 ساعت 20:25
ممنون خیلی مطلب جالبی بود حتما سعی می کنم کتابو تهیه کنم ومطالعه کنم از شما که دنیارو جای بهتری برای زندگی کردن می کنید ممنونم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #2 حسین 18 اردیبهشت 1394 ساعت 19:31
چه جالب من هم عید کتاب دنیای سوفی رو خوندم بسیار زیبا بود. این کتابی رو که معرفی کردید رو هم می خوام تهیه کنم و بخونم . اگه تو سایت کتاب هم معرفی کنید خیلی خوب می شه.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #1 ریحانه طاهریان 17 اردیبهشت 1394 ساعت 15:28
بسیار زیبا وتامل برانگیز بود :-)
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.