آموزش فروش

چه کسی حق آن یکی را می‌خورد؟

علی‌اکبر قزوینی/ خط داستانی این حکایت را از محمود معظمی شنیده‌ام (البته، درست‌ترش این است که بگویم دیروز در دفتر که با دوستان مشغول صرف ناهار بودیم، خانم سحر دیانتی این داستان را از قول ایشان نقل کرد) ؛ اما در متن حاضر، آن را به‌صورت آزاد بازنویسی کرده‌ام. لطفا بخوانید و حتما دیدگاه‌های ارزشمند خود را اینجا بنویسید. و اما حکایت: در یک بعدازظهر زیبای اوایل پاییز که هوا نه گرم بود و نه سرد و باد لطیفی می‌وزید، دو نفر در باغی بزرگ روی سبزه‌ها نشسته بودند و در سایۀ درختی تناور و پر شاخ و برگ، مشغول خوردن عصرانه‌ای سبک بودند. یکی از این دو نفر نابینا بود. در حالی‌که ظرف پنیر و نان و خوشه‌های خوش‌رنگ انگور روی سفره بود، با خودش اندیشید:

«این رفیق من که بیناست، شاید از نقص من سوء استفاده کند و دوتا دوتا انگورها را بخورد! نباید بگذارم حق مرا بخورد!»

و شروع کرد حبه‌های انگور را دوتا دوتا خوردن.

همین‌طور که مشغول خوردن بود و هرازگاهی هم لقمه‌ای نان و پنیر به دهان می‌گذاشت، دوباره فکری از سرش گذشت:

«این رفیق من اصلا اعتراض نکرد که چرا من دارم دوتا دوتا انگور می‌خورم! پس لابد خودش دارد چهارتا چهارتا می‌خورد که عین خیالش نیست! نمی‌گذارم حقم را مفتکی توی گلویش بریزد!»

و به این ترتیب، شروع کرد به خوردن چهارتا چهارتای حبه‌های انگور.

باز هم مدتی گذشت و دید صدای رفیقش اصلا درنمی‌آید. تعجب کرد... و خشمگین‌تر شد. با خودش فکر کرد: «این بی‌شرف دارد خوشه‌خوشه می‌خورد که چهارتا چهارتا خوردن من اصلا به چشمش هم نمی‌آید! نامردم اگر حقم را از او نگیرم!»

و شروع کرد خوشه‌ها را به دندان کشیدن. دو سه خوشه که خورد، دید باز هم دوستش عکس‌العملی یا اعتراضی نشان نمی‌دهد. دیگر داشت منفجر می‌شد: «پس این چه‌کار می‌کند که خوشه خوشه خوردنِ من هم برایش مهم نیست؟!» طاقتش طاق شد و از دوستش پرسید: «مگر نمی‌بینی من دارم خوشه‌ها را تند و تند به دهان می‌برم؟ پس چرا حرفی نمی‌زنی؟»

دوستش آرام و متین پاسخ داد: «رفیقم! گفتم حتما گرسنه‌ای و انگور خیلی دوست داری که این‌طور با ولع می‌خوری. نخواستم مانع لذت بردنت شوم. من هم داشتم آرام لقمه‌های نان و پنیر و انگورم را می‌خوردم.»

حکایت‌ها دربارۀ پایان این داستان متفاوت است. برخی گفته‌اند رفیقِ نابینا تبدیل به آب شد و در زمین فرو رفت؛ عده‌ای می‌گویند چنان شوکی به او وارد شد که فقط گفت: «عجب!!!» و تا آخر عمر دیگر هیچ نگفت؛ بعضی می‌گویند از آن پس خوردن انگور را در خانه‌اش ممنوع کرد و هر جا هم می‌رفت و انگور بر سر سفره بود، بی‌درنگ برمی‌خاست و سفره را ترک می‌کرد؛ و جمعی نیز می‌گویند در پایان آن عصرگاه کذایی، بلند شد و به سمت افق رفت و همان‌جا محو شد.

» شما بگویید:
به‌نظر شما، محمود معظمی برای بیان چه نکته‌ای از این داستان استفاده کرده است؟ شما چه برداشتی از این داستان دارید؟ شما جای هر کدام از شخصیت‌های داستان بودید چه فکرهایی از سرتان می‌گذشت؟ چه عکس‌العمل و رفتاری نشان می‌دادید؟... لطفا برداشت‌ها و دیدگاه‌های ارزشمند خود را اینجا بنویسید تا همگی استفاده کنیم. سپاسگزاریم!

 

. . .

  

    
 
می‌دونی که می تونی حسابی خوشحالشون کنی؟
(همسرت، فرزندت، پدرت، مادرت، خواهرت، برادرت، پدربزرگت، مادربزرگت، نوه‌ات، دوستت، همکارت، همسایه‌ات، استادت، کارمندت، رئیست و... البته خودت! خلاصه، هر کسی که برات مهمه و دوستش داری) 
«پیامک عقاب ها» رو بهشون هدیه بده
نتیجه اش هم خودت و هم عزیزانت رو شگفت‌زده می کنه!
برای سفارش لطفا هم‌اکنون اینجا را کلیک کنید.    

 

  

دیدگاه های شما  

 
0 #23 پریچهر احمدی 14 مهر 1392 ساعت 17:13
1-هرگز نباید با قاطعیت قضاوت کرد در اغلب موارد قضاوت های ما اشتباه از آب در می آید در حالی که ما بر تکیه بر آن قضاوت ها روابطمان را تععین میکنیم(قانون عدم قضاوت)
2-قضاوت های ما آیینه شخصیت و افکار خود ما هسنتد واگر خوب دقت کنیم در پشت قضاوتی که کردیم میتوانیم خصوصیت های خودمان را کشف کنیم(خودشناسی)
3-نباید منقی باف باشین و به دیگران و دنیا بدبین نگاه کنیم تمرکز روی جنبه های مثبت دیگران سبب تقویت خصوصیات مثبت در افراد میشه برعکس تمرکز روی جنبه های منفی سبب تفویت خصوصیات منفی میشود در همین داستان اگر شخص بینا انسان والایی نبود چه بسا در مقابل عملکرد نابینا از ضعف او(نابیتاییش)سواستفاده کرده و راحت جقش را پایمال می کرد(مثبت اندیشی)
4-اکر بتوانیم در مقابل برخوردهای بد و غیر عادلانه دیگران برخورد مناسب و درستی داشته باشیم می توانیم در اصلاح رفتارها و نگرش های دیگران بظور غیر مستقیم مفید باشیم(صبر و بخشش)
5-روحیه کمک و دستگیری از دیگران نه تنها در رسیدن ما به کمال کمک کی کند بلکه سبب بیداری معنوی دیگران و بخصوص فردی که دستگیرش شده ایم میشود در این داستان فرد بینا با این روحیه و نیز با مثبت بینی و این فکر که فرد نابیتا لابد از شدت گرسنگی با حرص می خورد سبب درس مثبتی برای او شد
6-حرص نباید خورد جهان پر از نعمت است و بقدر کافی برای همه است
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #22 ali 09 مهر 1392 ساعت 23:05
با سلام
شاید تصور کنیم چون فرد نابینای داستان از قابلیت دیدن محروم بوده است ، بد بینانه به خود ودوستش می اندیشیده .هم دوستش را پست می انگاشته وهم خودش را به پستی می کشانده است.
دوستان بینای ما که بی شماردراطرافمان زندگی میکنند ، بسیار بدتر ازنابینای داستان به خود و دیگران بد بینانه نگاه میکنند . بطوری که از تکرار نگرش بد بینانه انها پوششی تیره در مقابل چشمان ظاهری و باطنیشان ایجاد شده است.
اگرازجامعه کوچک خانواده شروع کنیم به مردان و زنانی برمیخوریم که همه عمرشان را بلحاظ افکارمنفی درجهنم جروبحث های بیهوده سپری کرده اند و فرزندانی با مشکلات فراوان روانی تحویل جامعه داده اند و خود را نیز به افرادی همیشه معترض
( به همه چیز وهمه کس ) تبدیل کرده اند وهیچ لذتی از لحظات خوب زندگی نبرده اند.
ودر جوامع بزرگتر مثل محلات ، شهرها ،کشورها وخلاصه جهان ، افرادیکه مسئولیت مدیریت کردن ان جوامع را بعهده دارند ، با نگرش منفی به ایده ها و نظرات دیگران همان بلائی را بر سر خود ودیگران میاورند که بمراتب بدتر از بلائیست که نا بینای نادان داستان بسرخوداورده است .بدیهیست انچه در داستان اتفاق افتاده ناشی ازنابینائی فرد نبوده است بلکه ناشی نادانی ، بدبینی ، منفی نگری ، وقضاوت های نادرست بوده است که عینا توسط بیناها همه روزه بکرات شاهد این نقیصه هستیم .
با تشکر از طرح موضوع
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #21 shahin 09 مهر 1392 ساعت 15:43
این حکایت ما ایرانی هاست که از کودکی احساس اجحاف درونمان نهادینه شده...متاسفانه این حس مانع لذت بردن ما از زندگی میشود
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #20 سردبیر سایت 07 مهر 1392 ساعت 15:05
نقل قول سیامک:
داستان کورکورانه بیانش هم کورکورانه نتیجه گیری هم کورکورانه
داستان از اساس مشگل داره
یعنی هیچ راه دیگه ای برای بیان صفات بد انسانی و برداشتهای حکیمانه نبود جز اینکه پای انسانهایی وسط کشیده بشه که نقص خداداد دارن.هر برداشتی از این داستان میشه کرد ولی داستانش هیچ اخلاقی نیست.بهتره برای آموزش و انگیزش دیگران پای گروه خاصی وسط کشیده نشه.
با تشکر


با سلام خدمت شما، و سپاس که دیدگاه خود را نوشتید.

ظاهرا شما تصور می‌کنید که خیلی نکته‌سنج هستید، اما درگیر ظواهر کلمات مانده‌اید (همچون نظر طنزگونه‌ای که زیر مطلب «رو لانه شو» هم نوشته‌اید). پیشنهاد می‌کنم کمی کتاب بخوانید و از قدرت تمثیل آگاه شوید. آن‌وقت است که «نابینا»ی این داستان را طور دیگری خواهید دید.

شاد و تندرست باشید

پی‌نوشت:
پیشنهاد می‌کنم حتما سمینار «سرطان روح» را ببینید.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-1 #19 سیامک 07 مهر 1392 ساعت 13:50
داستان کورکورانه بیانش هم کورکورانه نتیجه گیری هم کورکورانه
داستان از اساس مشگل داره
یعنی هیچ راه دیگه ای برای بیان صفات بد انسانی و برداشتهای حکیمانه نبود جز اینکه پای انسانهایی وسط کشیده بشه که نقص خداداد دارن.هر برداشتی از این داستان میشه کرد ولی داستانش هیچ اخلاقی نیست.بهتره برای آموزش و انگیزش دیگران پای گروه خاصی وسط کشیده نشه.
با تشکر
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #18 لاله 07 مهر 1392 ساعت 13:13
با سلام.به نظر من این داستان به این نکته اشاره داشت که هرگز خود و وضعیت خودمون رو با کسی مقایسه نکنیم.
ما فقط کاری را که دوست داریم باید انجام دهیم البته تا جایی که به دیگران آسیبی وارد نکنیم و حق دیگران رو ضایع نکنیم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #17 فرناز 07 مهر 1392 ساعت 12:16
سلامی به زیبایی اون لحظه ی شیرین در فضای سبز وبرگریزان پاییزی.راستش شاید اگه جای اون انسان نابینا بودم باخود به این فکر میکردم که انگار دارم میبینم ولی خودم نمیخوام تصویر واضح باشه.لحظه واسم خیلی شفاف به نظر میرسه .واگه به جای شخص بینا بودم فکر میکردم که چه خوبه که ادما بعضی مواقع هر چی تو ذهنشون هست رو فراموش کنن وبه عظمت وزیبایی خداوند فکر کنن والبته برای شخص نابینا صد در صد طبیعت رو وصف می کردم تا هر دو لذت یک اندازه باشد .ممنون وخدا قوت
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #16 مريم شهركى 06 مهر 1392 ساعت 23:38
شخص نابيناهيچ لذتى ازخوردن انگورنبرده چون همش درحرص خوردن ديگريست بسيارى ازماخوشبختيم ولى ازش مغفوليم چون ميخوايم خوشبخت ترباشيم واين سخته ! وديگراينكه ازنعمت خودمون غافليم ومدام به نعمات ديگران فكرميكنيم نميخوايم باتلاش به ديگران برسيم فقط ميخوايم مطمئن بشيم اوناازماعقب ترند يااينكه ميخوايم به هرقيمتى به ديگران برسيم وازشون عقب نمونيم حتى به قيمت لذت نبردن از تمام زندگيمون
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #15 مریم شهرکی 06 مهر 1392 ساعت 22:20
شخص نابینا هیچ لذتی ازانگورخوردن نبرده چون تمام مدت درعذاب بیشترخوردن شخص بینابوده مصداق این افرادزیادند افرادیکه به خوشبختی خودقانع نیستندچون میخواهندخوشبخت تر باشند واین سخت مینمایدوهرگز لذت داشته هایشان رانمیبرند چون تمام توجهشان معطوف داشته های دیگران میباشدودرهمین اوهام شایدعمرشان نیز برباد رود
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #14 زهرا صوفی 06 مهر 1392 ساعت 10:10
دنیای بیرون ما، زائیده فکر ماست...

فکرمان را تغییر دهیم و یا به عبارت بهتر:

چشم ها را باید شست
جوردیگر باید دید.......
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.