آموزش فروش

آیا می‌توانی از «بُز»هایت بگذری؟

altروزی مردی راه گم کرد و سر از بیابان درآورد. رفت و رفت تا این‌که گرما چنان او را بی‌حال کرد که از تشنگی و گرسنگی، بی‌رمق بر زمین افتاد. زیر آفتابِ سوزان، در حال جان دادن بود تا این‌که...

...مردی با چهرۀ آفتاب‌سوخته که بر پشتش خار حمل می‌کرد، او را پیدا کرد. از مشک‌اش کمی آب به لب و دهان او مالید و به صورتش پاشید؛ و او را بر کول خود گرفت و به اقامتگاهش برد.

در اقامتگاه او که چادری نه چندان بزرگ بود، زنش و یک پسرش زندگی‌ می‌کردند، و کمی آن‌سوتر در کنار یک چاه آب، زیر سایه‌بانی کوچک، بزی بود با مقداری علف در برابرش.

مرد، از همسرش خواست تا به این مهمانِ نیمه‌جان برسد. ساعاتی گذشت و شب فرا رسید. مهمان، کم‌کم رمق‌اش را بازیافت و هوش و حواسش سر جایش آمد و توانست از جا برخیزد. داستان را جویا شد، و فهمید که چه بر سرش آمده و این مرد و خانواده‌اش چقدر به او کمک کرده‌اند.

فردا صبح، آن‌قدر سرحال بود که می‌توانست به سمت مقصدش رهسپار شود. ناشتاییِ مفصلی خورد، با نان داغ و شیر بز و سرشیر و پنیر. تا جایی که پرس‌وجو کرد، فهمید که این مرد و زن و فرزندش دارایی‌ای جز همان بز ندارند؛ و به‌سختی روزگار می‌گذرانند. از آنها تشکر کرد، خداحافظی کرد، و رفت.

فردای آن روز، مرد مهمان به همان‌جا برگشت. چاقویی در دست داشت. کمین کرد و در فرصت مناسب، سراغ بز رفت و آن را کشت. و به همان سرعتی که آمده بود، بازگشت.

alt

سال‌ها گذشت. و باز آن مرد در راهِ بیابان، راه گم کرد و چیزی نمانده بود که جان بدهد. گروهی از مردان که از صحرا می‌گذشتند، او را یافتند و بر اسب سوار کردند و تا عمارتی قصرمانند بردند. صاحب عمارت، به ملازمانش دستور داد به‌خوبی از او پذیرایی کنند تا حالش بهتر شود. فردای آن روز، مردْ قبراق و سرحال بود و می‌توانست رهسپار مقصدش شود. اما برایش جالب بود که مردِ جوانِ صاحب عمارت، چگونه چنین ثروتی به هم زده است.

مرد جوان، با خوش‌رویی داستانش را تعریف کرد. از روزی گفت که پدرش مردی را در بیابان یافت و او را به چادرشان آورد، و آنها با هر چه داشتند از او پذیرایی کردند. از شیرِ تنها بزشان به او دادند و رهسپار مقصدش کردند. اما فردای همان روز، بلا بر آنها نازل شد! تنها بزشان کشته شد و آنها ماندند و دست خالی. مرد جوان گفت: «دیدم پدرم با ناراحتی چمباتمه زده و مادرم اشک می‌ریزد. تصمیم گرفتم کاری کنم. نمی‌توانستم ببینم با از بین رفتن تنها دارایی خانواده‌مان، زندگی‌مان از هم پاشیده شود. به پدر و مادرم گفتم به شهر می‌روم و کاری پیدا می‌کنم.»

آن پسر نوجوان جوان به‌محض رسیدن به شهر، توانست در حجره یک مرد پارچه‌فروش شاگردی کند؛ و آن مرد برای او جای خواب فراهم کرد. او خیلی زود توانست پدر و مادرش را هم نزد خودش بیاورد. آن پسر، با شور و شوق راه‌های تجارت و خرید و فروش را از مرد پارچه‌فروش آموخت، و با کمک و راهنمایی او وارد تجارت پارچه شد. از جاهای مختلف پارچه‌ها را به شهر می‌آورد و به مرد پارچه‌فروش می‌داد تا بفروشد؛ و پارچه‌های تولیدی شهر را هم به جاهای دیگر می‌فرستاد. «و این‌طور شد که ثروتی به هم زدم و این عمارت را هم ساختم. اکنون یکی از تاجران خوش‌نام شهر هستم و برای پدر و مادرم هم یک خانۀ زیبا در شهر ساخته‌ام.»

مرد جوان حرفش را این‌گونه به پایان رساند: «کشته شدن بز که آن روز فکر می‌کردیم بلا و عذابی است و گیج شده بودیم که چرا بر خانوادۀ مهربان ما باید این بلا نازل شود، به یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های زندگی‌مان تبدیل شد. از خدا سپاسگزاریم، و از آن کسی که نمی‌دانیم چرا آن بز را کشت.»

مرد مهمان، با مرد جوان دست داد و از او تشکر کرد. خداحافظی کرد و گفت: «برای آن کسی که بزتان را کشت، همیشه دعا کن.»

» شما دربارۀ این داستان چه دیدگاهی دارید؟ آیا حاضرید از «بز»هایتان بگذرید؟ مشتاقیم دیدگاه‌های شما را اینجا بخوانیم.
 

alt


alt
 

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .

 



. . .

دیدگاه های شما  

 
-1 #17 زهره 21 خرداد 1394 ساعت 09:09
سلام
من از تمام بزهایم گذشته ام؛ بزی ندارم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #16 ابراهیم 06 دی 1393 ساعت 14:47
سلام الکم
من دوسالی هست که کارمند اداره خوبی هستم و میانگین حقوق ماهیانم 1،400هست تو این دوسال چندبار با جدیت خواستم کارمندی رو ول کنم برم کارگاه تولیدی یا بسته بندی بزنم یا موقعیتش بود برم تو یک شرکت تجاری کار کنم تا بتونم تو آینده تاجر بشم ......ولی به زمین خوردنش و شماتت فامیلا نمی ارزید . بقول بعضی از دوستان نباید یهویی بزتو رها کنی اول باید شرایطو اماده کنی و با تحقیق و مطالعه حساب شده بری جلو بعد که 100در100 تصمیم گرفتی اونوقته که باز بز رو رها نکنی بلکه بدی به یکی ازدوستان آشنایان و خودت بری جلوتر
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #15 سمیه ابراهیمی 17 تیر 1393 ساعت 16:27
سلام من حاضرم ، ولی میترسم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-1 #14 somayeh 14 خرداد 1393 ساعت 18:06
سلام
منم شنيدم ک ميگن براى رسيدن به امرى بايد پلاى پشت سرتو خراب کنى تا بدونى راه بازگشتى ندارى و همچنان به تلاشت ادامه بدى.. يعنى مجبورى ک ادامه بدى چن راه برگشتى نذاشتى
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #13 mona jafari 04 خرداد 1393 ساعت 12:40
حاضرم بزه کوچک و شیطونم رابکشم تاصاحب گله های بیشمارشوم.اما......آیاباکشتن همان بزواقعازمان دستیابی به آرزوهاست...یاشایدباعدم موفقیت روبروشوم.بیشترمعتقدم هرچیزی زمانش باید برسدوزمان سربریدن بزداستانتان رسیده بود..واین خواست خداوند بوده تامهمان سبب خیرشود.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-4 #12 soufi 30 اردیبهشت 1393 ساعت 08:24
سلام و درود

بنده به تجربه متوجه شدم که هر زمان در زندگی "بزهایم" رو فدا کردم و از اونها چشم پوشی کردم، حتما به نتیجه بهتری رسیدم.
توکل به خدا فراموش نشود!
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #11 noori 29 اردیبهشت 1393 ساعت 16:55
salam dar zendegie manam etefaghati oftadeh ke ein dastanro ye joraee mifahmam motshakeram babat emailhaton :roll:
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #10 ali 29 اردیبهشت 1393 ساعت 12:32
با درود
در این داستان کی از بزش گذشته است ؟ مگر صاحب بز در این داستان از بزش گذشته است که شما میپرسد ، ایا حاضرید از بزتان بگذرید ؟
شاید بشود گفت بلائی برانها نازل شد انهم توسط یک مهمان نامرد که بسیار از الطاف صاحب خانه بهره مند شده بود . او تنها محل تامین ارزاق صاحب خانه را نا بود کرد.
چه بسیارند مردمی که با این قبیل اتفاقات زندگیشان متلاشی شده است وامکان هجرت هم برایشان وجود نداشته است.
بیجهت بزهایمان را به بهانه بدست اوردن قصر نگزاریم نامردان بکشند.
با تشکر از داستان خوبتان .
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #9 سيمين خرمي 29 اردیبهشت 1393 ساعت 01:19
با سلام خدمت استاد محترم و گراميم
كاملا درست هست هميشه براي رسيدن به اهداف بايد از موقعيتها ي در زندگي گذشت و شايد هميشه موفقيت را همان موقع نبينيم ولي حتما روزي مي شه كه برامون اشكار ميشه .هر موفقيت و شادي و دست اوردي هزينه دارد و بايد پرداخت بشه.تشكر از مطالب و زحماتتان
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+5 #8 علی صالح آبادی 28 اردیبهشت 1393 ساعت 23:02
آن بز نماد و سمبول مکان و موقعیت امنی است که انسان را تنبل می کند و انسان برای متحول شدن باید به هر نحوی شده از ان موقعیت امن جدا شود و به موقعیت های بزرگتر بیندیشد پیامبر ما نیز فرمایشی دارد با این مضمون اگر در یک نقطه ای زندگی می کنی و تحولی در تو ایجاد نمی شود هجرت کن .
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.