آموزش فروش

فرمول جادویی مولتی‌میلیاردر ایرانی

اگر نخستین سال‌های زندگی مشقت‌بار این تاجر فرش و مولتی‌میلیاردر ایرانی را در نظر بگیریم و آن را با موقعیت کنونی‌اش قیاس کنیم، شگفت‌زده خواهیم شد. کسی که در هفت سالگی و از‌‌ همان روز اول مدرسه، مجبور می‌شود پشت دار قالی بنشیند، اکنون با اتکا به خلاقیت و پشتکار فراوان خودش، یکی از بزرگ‌ترین تاجران فرش در دنیاست و به‌قول خودش هربار که برای خرید به بازار تبریز می‌رود، این بازار را تکان می‌دهد. بیایید با زندگی «احد عظیم‌زاده» کمی بیشتر آشنا شویم.

***

می‌گوید من «احد عظیم‌زاده» هستم. در ۱۰ آذر ۱۳۳۶ در ده اسفنجان در شهرستان اسکو متولد شدم. هفت ساله بودم که پدرم را از دست دادم و یتیم شدم. امکانات مالی‌مان اجازه نمی‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به کلاس اول، مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالی‌بافی کنم. تا ۱۳ سالگی روز‌ها قالی می‌بافتم و شب‌ها درس می‌خواندم. چاره‌ای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمی‌داد.

خاک خوردم و زحمت بسیار کشیدم. در سال ۲ بار بیشتر نمی‌توانستیم برنج بخوریم. یک بار روز ۲۱ ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار؛ و برای رسیدن به این آرزو‌ها بسیار زحمت کشیدم.

کارم را با به دوش کشیدن پشتی و قالی‌های کوچک و بردن آن از اسفنجان یا اسکو برای فروش آغاز کردم. در آغاز کار، از هرکدام از آنها یک یا دو تومان (نه هزار یا ۲هزار تومان) سود می‌کردم. پنج سال این‌چنین سخت کار کردم. بسیار دشوار بود. اما پشتکار و اعتقاد به هدف، با توکل به خدا، تحمل سختی‌ها را آسان می‌کرد. در ۱۸ سالگی توانستم ۲۰ هزار تومان پس‌انداز کنم، اما فشار‌ها همچنان ادامه داشت تا این‌که مجبور به ترک تحصیل شدم.

غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض می‌کند) یتیم هیچ‌کس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی، کاسب و هرکس دیگری شب که به خانه‌اش می‌رود دستی به سر و روی بچه‌اش می‌کشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌های جمعه پا‌هایش را در بغل می‌گیرد و به انتظار می‌نشیند. در انتظار آن کس که دستی به سرش بکشد...


چطور کسب‌وکار خودم را راه انداختم

در این فکر بودم که سرمایه‌ام را افزایش بدهم تا بتوانم کاری بکنم. می‌خواستم یک کارگاه فرش بافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او ۲۰ هزار تومان قرض کردم و ۶۰ هزار تومان هم از بانک وام گرفتم. سرمایه‌ام شد ۱۰۰ هزار تومان یعنی به اندازه یک تراول صد تومانی امروزی.

وقتی این پول دستم آمد تازه به فکر افتادم که چه بکنم. چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماه‌ها فکر کردم. آن روز‌ها چون انقلاب پیروز شده بود تا ۲ سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمی‌دادند. در این مدت فکر کردم و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با صادرات کارم را شروع کنم.

اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مرکز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یک مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس می‌روند. ویزای ۱۵ روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم.

زبان هم نمی‌دانستم. در یک هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرشِ گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمی‌شد و کیفیت تولید فرش و رنگ‌بندی‌ها هم مناسب نبود. چای و قهوه‌ام را خوردم و‌‌ همان روز به ایران برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره کردم. دستگاه خریدم، با ۱۰ درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسک‌پذیر باشد و من هم ریسک کردم. با دست خالی و از هیچ.

شروع به بافتن فرش گرد کردم و چند نمونه که بیرون آمد سر و کله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور می‌کنید یا نه؟ در اولین معامله ۶/۵ میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چک دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه ۱۰۰ هزار تومانی من که ۸۰ هزار تومانش قرض بود، در کارخانه اجاره‌ای این‌چنین سودی نصیب من کرده بود؛ در اولین قدم... کسب وکارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیک و دیگر کشور‌ها آغاز کردم.

بسیار سفر کردم و ایده‌های جدید دادم. از موزه‌های فرش کشور‌ها بازدید می‌کردم و از طرح‌ها اقتباس یا از آنها عکس می‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرح‌ها، ایده‌های نو بیرون می‌دادم. در این مدت سلیقۀ مشتریان را شناختم. اصول کار خودم را پیدا کردم. من شریک ندارم. هیچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شریک خوب بود، خدا برای خودش شریک می‌گذاشت.

اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر که می‌خواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی که جلوی تیمسار خبردار می‌ایستد، با احترام می‌ایستم. اتکای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفکر و پشتکار و ریسک‌پذیری خودم است. بسیار ریسک می‌کنم، بسیار.


پول دیگر مرا ارضا نمی‌کند

کمی بعد در بازدید از هتل‌های معروف جهان تصمیم گرفتم وارد کار ساخت بزرگ‌ترین پروژه هتل کشور شوم. تاکنون ۱۸۰ میلیارد تومان در این پروژه سرمایه‌گذاری کرده‌ام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است. سنگ برزیل، شیشه بلژیک، دستگیره در انگلیس و تاسیسات آلمانی است. کابین چهار آسانسور نیز از طلای ۱۸ عیار است.

این هتل ۳۴۰ واحد مسکونی در ۲۵ طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، ۳۴ طبقه هتل، ۷ رستوران روی دریاچه، ۱۰ هزار متر شهر آبی، ۷۰ هزار متر زمین آمفی‌تئا‌تر، ۹۰ هزار متر زمین گلف و ۲ باند هلی‌کوپتر دارد. فقط قرارداد نور‌پردازی این پروژه با فرانسوی‌ها ۹ میلیون دلار است. این پروژه آبروی کشور است و من با افتخار روی آن سرمایه‌گذاری کرده‌ام. من ایران را دوست دارم. بروید بگردید حتی یک دلار و ریال در خارج کشور ندارم و سرمایه‌گذاری یا ذخیره نکرده‌ام...

می‌پرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر مرا ارضا نمی‌کند. هدف من کارآفرینی است. تنها در پروژۀ آن هتل ۶۰۰ نفر به‌طور مستقیم کار می‌کنند. من ۲ بار برنده تندیس الماس بزرگ‌ترین بیزینس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترین صادرکننده فرش کشور هستم. اما می‌دانید بزرگ‌ترین افتخار من چیست؟ «یتیم‌نوازی».


افتخار می‌کنم که می‌توانم به بچه‌های یتیم برسم

افتخار می‌کنم ۲ سال خیّر نمونه کشور شدم. افتخار می‌کنم جزو ۱۰۰ کارآفرین بر‌تر کشور هستم. دوست دارم اشتغال‌زایی کنم. دوست دارم سفرۀ مرتضی علی باز کنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است. هم‌اکنون ۱۰۷۰ بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم پیمان بستم تا عمر دارم هر سال ۱۰۰ بچه به آنها اضافه کنم. وصیت کرده‌ام وقتی مردم تا ۱۰ سال بعد از عمرم هر سال ۱۰۰ بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتیم‌ها را از محل ارثم بپردازند.

بعد از ۱۰ سال هم اگر بازماندگانم لیاقت داشتند، راه من را ادامه می‌دهند. سفره که می‌اندازیم برای یتیم‌ها و می‌آیند و غذا می‌خورند، کیف می‌کنم. گریه می‌کنم و حال می‌کنم.

در یک مراسمی بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر کس چیزی می‌خواست. در این میان دختربچه‌ای به من نزدیک شد و به جای آن‌که چیزی بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخواندۀ من است. روی پایم نشست و بابایی صدایم کرد. من به هر دخترم ۵۰ میلیون تومان جهاز دادم و مقرر کردم به این یکی ۱۰۰ میلیون تومان جهاز بدهند. این دست خداست که مهر این دختر را به دل من انداخت. یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی است که در خدمت یتیمان هستم. پول را برای چه می‌خواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم.

ما وسیله هستیم. باید بخشید و بی‌منت و زیاد بخشید. این توصیۀ من به همکارانم است. من از زیر صفر شروع کردم. توصیه من به جوانان این است که منطقی فکر کنند. این‌گونه نبوده که شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار این رنج هنوز در من هست. امیدشان به خدا و فکر و بازوی خودشان باشد. درستکار باشند و تلاش و تلاش و تلاش کنند. این فرمول من است...


شما بگویید:

از خواندن این مطلب چه حسی پیدا کردید؟ چه نکاتی آموختید؟ کدام نکتۀ آن برایتان جالب‌تر بود؟
شاید خیلی‌ها باشند که در چنین شرایطی آغاز می‌کنند اما هرگز به بی‌نیازی مالی نمی‌رسند. بارها آغاز می‌کنند اما مدام به درِ بسته می‌خورند و کسب‌وکارشان نمی‌گیرد. به‌نظر شما آیا «شانس» هم در این قضیه دخیل است؟ آیا خدا بعضی از بندگانش را «بغل کرده» و آنها به هر چه دست بزنند طلا می‌شود؟!
شما چه فکر می‌کنید؟
لطفا پاسخ‌ها، دیدگاه‌ها و برداشت‌های ارزشمند خود را اینجا با همۀ ما در میان بگذارید. سپاسگزاریم!


از این‌که این مطلب را خواندید خوشحال هستید؟ می‌توانید هم‌اکنون مشترک مطالب سایت شوید
تا جدیدترین مطالب برای شما ای‌میل شود. لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید:

دیدگاه های شما  

 
0 #70 آزاده 01 بهمن 1395 ساعت 22:02
آفرین بر تو بزرگمرد که امیدوارم نظر لطف خدا تا ابدالآباد بر سرت سایه گستر باشد،بر تویی که برخلاف عده ای از سختیهای زندگی درس انسانیت گرفتی و در کوله بارت اندوختی نه کینه توزی و حرص و طمع امیدوارم خداوند به تو و امثال تو عمر طولانی و با عزت عطا کند که وجود پر برکتتان لازم است برای بندگان محتاج خدا
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-3 #69 م 07 اردیبهشت 1395 ساعت 19:23
اقای معظمی ..میبینی چقدر ادم گرفتارن ؟ همه دست به دامن اقای عظیم زاده شدن؟ این همه التماس میکنن ..بازدید سایتت چند برابر شد .خودت که پول داری مرام بخرج بده کمکشون کن ..اگه نداری و نمیتونی اقلا شرف داشته باش واسطه خیر شو اقلا تلفن تماسی یا راه ارتباطی پیدا کن نشون این دردمندای بدیخت بده ..خودت کمک نمیکنی ایراد نداره اما این امکان برات فراهم هست که دست این بذبختارو تو دست اقا احد بگذاری ..یکم مرد باش کمکشون کن
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #68 شعبانی 23 فروردین 1395 ساعت 21:28
سلام.. اون روز که از شبکه مستند زنگینامه آقای عظیم زاده پخش شد بهترین لحظه ش این بود که داخل حرم امام رضا گفتن که فقط یه مرد هست که همه چی رو همونجا گفت.. و کرامت امام رضا قسمت آقای عظیم زاده شد.. و اون هم مردانگی خودشو نشون داد... منم به خاطر بدهی امسال رفتم مشهدچون همه منو پشت کردن ختی خونوادم..با اینکه تمام اموالم به خاطر بدهی توقیف شده و همسرم تو حبس ولی باز تنها به خدا امید دارم ..به خاطر 400 میلیون تمام بلوک های ساختمانیم رو نمیتونم تحویل بدم.. میخوام از یه جا شروع کنم ولی راهشو نمیدونم..به این پول نیاز دارم..
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-2 #67 سردبیر سایت 19 آذر 1394 ساعت 20:05
نقل قول پروین:
توروخدا یه شماره تماس از آقای عظیم زاده بدید. به همفکریشون احتیاج دارم. بخدا واجبه


با سلام خدمت شما دوست عزیز

متأسفانه ما دسترسی به ایشان نداریم. می‌توانید از طرق دیگر برای یافتن شماره تماسی از دفتر ایشان جست‌وجو فرمایید.

شاد و تندرست باشید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #66 پروین 19 آذر 1394 ساعت 20:00
توروخدا یه شماره تماس از آقای عظیم زاده بدید. به همفکریشون احتیاج دارم. بخدا واجبه
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #65 سردبیر سایت 08 آذر 1394 ساعت 17:58
نقل قول زهره زیبایی:
سلام آقای عظیم زاده دوساله عقدکردم یک ماه بعد از عقدم مامان مهربونم فوت شد یکسال قبل از سالگرد مامان پام شکست تاحالا دویار جراحی کردم بابام نزدیک یکسال بخاطر مشکلات مکالی زندان .حالا خونه وماشین بماند که آرزو برام ولی در حسرت یه جهیزیه مناسبم بخدا آنقدر بخاطر نداشتن جهیزیه بهم سرکوب میزنن که خسته شدم چند روز قبل از ماه محرم بدون هیچ مراسمی (حسرت لباس عروس موند به دلم )رفتم با شوهرم زیر یه سقف ولی هیچ وسیله ا ی ندارم و البته غیر از خدا هم کسی ندارم شنیدم برا خیلی ها جهیزیه تهیه کردید اگه میشه مهربونی کنید یه نگاهم به من بکنید برا تمام حرفام سند مکتوب دارم که بدونید دروغ نمیگم .

نقل قول زهره زیبایی:
تو رو خدا جوابم بدبد هیچ کسی جز خدا ندارم فکر کنید منم دختر شما هستم تا آخرعمر دعاتون میکنم فقط در خواست جهیزیه دارم وبس


سلام خانم زیبایی

این مطلب به منظور بار آموزشی‌اش، در سایت محمود معظمی بازنشر شده است. آقای عظیم‌زاده دیدگاه‌های این مطلب را نمی‌خوانند و ما هم دسترسی به ایشان نداریم. پیشنهاد می‌کنیم شخصاً با دفتر آقای عظیم‌زاده تماس بگیرید و مسئلهٔ خود را مطرح کنید.

شاد و تندرست باشید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #64 زهره زیبایی 08 آذر 1394 ساعت 13:14
تو رو خدا جوابم بدبد هیچ کسی جز خدا ندارم فکر کنید منم دختر شما هستم تا آخرعمر دعاتون میکنم فقط در خواست جهیزیه دارم وبس
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-2 #63 زهره زیبایی 05 آذر 1394 ساعت 07:48
سلام آقای عظیم زاده دوساله عقدکردم یک ماه بعد از عقدم مامان مهربونم فوت شد یکسال قبل از سالگرد مامان پام شکست تاحالا دویار جراحی کردم بابام نزدیک یکسال بخاطر مشکلات مکالی زندان .حالا خونه وماشین بماند که آرزو برام ولی در حسرت یه جهیزیه مناسبم بخدا آنقدر بخاطر نداشتن جهیزیه بهم سرکوب میزنن که خسته شدم چند روز قبل از ماه محرم بدون هیچ مراسمی (حسرت لباس عروس موند به دلم )رفتم با شوهرم زیر یه سقف ولی هیچ وسیله ا ی ندارم و البته غیر از خدا هم کسی ندارم شنیدم برا خیلی ها جهیزیه تهیه کردید اگه میشه مهربونی کنید یه نگاهم به من بکنید برا تمام حرفام سند مکتوب دارم که بدونید دروغ نمیگم .
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #62 مهدی خالدی از تهران 11 شهریور 1394 ساعت 23:27
کمک کنید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #61 مهدی خالدی از تهران 11 شهریور 1394 ساعت 23:24
با سلام به همه دوستان و کسانی که این متنو میبینن
مهدی هستم سرپرست خانواده 4 نفری از جمله 2 خواهر و پدر و مادرم.
به علت از دست دادن چشم چپ و کم بینایی در چشم راستم کارمو از دست دادم و دیگه
از عهده مخارج و کرایه خونه بر نمیام.از همه دوستانی که این متنو میبینن تقاضا دارم خودشون
یا دوستانی اگر دارن که دستشون به خیره یه مساعدتی هم به بنده بکنن.ممنونم از همتون
مهدی خالدی
[…]

---
توضیح سردبیر: به دلیل حفظ حریم خصوصی و رعایت روش کاری سایت، از درج شماره کارت بانکی معذوریم.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.